نهم ربیع الاول سالروز آغاز امامت و ولایت حضرت ولی عصر(عج) مبارک

می گفت: « در مکه از خدا چند چیز خواستم؛ یکی اینکه در کشوری که نفَس امام نیست، نباشم؛ حتی برای لحظه ای، بعد تو را از خدا خواستم و دو پسر – بخاطر همین هر دفعه می دانستم بچه ها چی هستند. آخر هم دعا کردم نه اسیر شوم، نه جانباز.» اتفاقاً برای همه سوال بود که حاجی این همه خط میرود چطور یک خراش بر نمی دارد. فقط والفجر 4 بود که ناخنشان برید. آن شب این را که گفت اشک هایش ریخت. گفت:«اسارت و جانبازی ایمان زیادی می خواهد که من آن را در خود نمی بینم. من از خدا خواستم فقط وقتی جزو اولیاء الله قرار گرفتم – عین همین لفظ را گفت – درجا شهید شوم.»
حاجی برای رفتنش دعا می کرد، من برای ماندنش. قبل از عملیات خیبر آمد به من و بچه ها سربزند. خانه ما در اسلام آباد خرابی پیدا کرده بود و من رفته بودم خانه حاج محمد عبادیان که بعدها شهید شد. حاجی که آمدند دنبالم، من در راه برایش شرح و تفصیل دادم که خانه این طوری شده، بنایی کرده اند و الان نمی شود آنجا ماند. سرما بود. وسط زمستان. اما وقتی حاجی کلید انداخت و در را باز کرد، جا خورد. گفت: «خانه چرا به این حال و روز افتاده؟» انگار هیچ کدام از حرف های مرا نشنیده بود!
رفتیم داخل خانه. وقتی کلید برق را زد و تو صورتش نگاه کردم، دیدم پیر شده. حاجی با آن که 28 سال سن داشت همه فکر می کردند جوان بیست و دو، سه ساله است؛ حتی کمتر. اما من آن شب برای اولین بار دیدم گوشه چشمهایش چروک افتاده، روی پیشانیاش هم. همان جا زدم زیر گریه، گفتم: «چه به سرت آمده؟ چرا این شکلی شده ای؟» حاجی خندید، گفت:«فعلاً این حرف ها را بگذار کنار که من امشب یواشکی آمده ام خانه. اگر فلانی بفهمد کله ام را می کَند!» و دستش را مثل چاقو روی گلویش کشید. بعد گفت: «بیا بنشین اینجا، با تو حرف دارم.» نشستم. گفت: «تو میدانی من الان چه دیدم؟» گفتم؟ «نه!» گفت: «من جداییمان را دیدم.» به شوخی گفتم: «تو داری مثل بچه لوس ها حرف میزنی! گفت: «نه، تاریخ را ببین. خدا هیچ وقت نخواست عشّاق، آنهایی که خیلی به هم دلبسته اند، با هم بمانند.» من دل نمی دادم به حرفهای او. مسخره اش کردم. گفتم: «حال ما لیلی و مجنونیم؟» حاجی عصبانی شد، گفت:«من هر وقت آمدم یک حرف جدی بزنم تو شوخی کن! من امشب می خواهم با تو حرف بزنم. در این مدت زندگی مشترکمان یا خانه مادرت بوده ای یا خانه پدری من، نمی خواهم بعد از من هم این طور سرگردانی بکشی. به برادرم می گویم خانه شهرضا را آماده کند، موکت کند که تو و بچه ها بعداز من پا روی زمین یخ نگذارید، راحت باشید.» بعد من ناراحت شدم، گفتم:«تو به من گفتی دانشگاه را ول کن تا به هم برویم لبنان، حالا...» حاجی انگار تازه فهمید دارد چقدر حرف رفتن میزند، گفت:«نه، اینطور ها نیست. من دارم محکم کاری می کنم. همین»
فردا صبح راننده با دو ساعت تاخیر آمد دنبالش. گفت: «ماشین خراب است، باید ببرم تعمیر.» حاجی خیلی عصبانی شد، داد زد:«برادر من! مگر تو نمی دانی که بچه های زبان بسته تو منطقه معطل ما هستند. من نباید اینها را چشم به راه می گذاشتم.» از این طرف من خوشحال بودم که راننده تا برود ماشین را تعمیر کند حاجی یکی دو ساعت بیشتر می ماند. با هم برگشتیم خانه، اما من دیدم این حاجی با حاجی دفعات قبل فرق می کند. همیشه می گفت: «تنها چیزی که مانع شهادت من می شود وابستگی ام به شما هاست. روزی که مساله شما را برای خود حل کنم، مطمئن باش آن وقت، وقت رفتن من است.»
خبرشهادت حاجی را داخل مینی بوس از رادیو شنیدم.
شوهرم نبود. اصلا هیچ وقت در زندگی برایم حالت شوهر نداشت. همیشه حس می کردم رقیب من است و آخر هم زد و برد.
وقتی می رفتیم سردخانه باورم نمی شد. به همه می گفتم:«من او را قسم داده بودم هیچ وقت بدون ما نرود» همیشه با او شوخی می کردم، می گفتم» «اگر بدون ما بروی، می آیم گـُوشت را میبرم!» بعد کشوی سردخانه را می کشند و می بینی اصلا سری در کار نیست. می بینی کسی که آن همه برایت عزیز بوده، همه چیز بوده...
طعمی که در زندگی با او چشیدم از جنس این دنیا نبود، مال بالا بود، مال بهشت. خدا رحمت کند حاجی را!
شهید همت به روایت همسر
«من هرگز اجازه نمی دهم که صدای حاج همت در درونم گم شود ٬ این سردار خیبر ٬ قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است.»
شهید سید مرتضی آوینی
ای کبوتر که نشستی روی گنبد طلا
روز و شب پر می کشی تو حرم امام رضا
من کبوتر بقیعم با تو خیلی فرق دارم
سرمو به جای گنبد روی خاکا می ذارم
خونه قشنگ تو کجا و این خونه کجا
گنبد طلا کجا، قبرای ویرونه کجا
اونجا هر کی می پره طایر افلاکی می شه
اینجا هر کی می پره بال و پرش خاکی می شه
اونجا خادما با زائر آقا مهربونن
اینجا زائرا رو از کنار قبرا می رونن
تو که هر شب می سوزه صد تا چراغ دور و برت
به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت
السلام علیک یا غریب الغربا
السلام علیک یا معین الضعفا
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
امشب، زمین و آسمان در سوگ بزرگ مردی می گرید که تمام بشریت وامدار اوست.
محمد(ص)، بزرگ پیامبر اسلام!
کوچه های مکه دیگر صدای مهربانش را نمی شنود که چگونه در میان مردمانی که بت های پوشالی را می پرستیدند، به یگانگی خداوند سوگند یاد کرد و حقانیت خویش را به اثبات رسانید.
نخل های مدینه دیگر چشمان پر سخاوتش را نمی بیند که چگونه مردمی را که در منجلاب فساد و تباهی دست و پا می زدند به پاکی و راستی دعوت کرد و پناهی شد برای همه مظلومان و ستمدیدگان!
دیوارهای کعبه دیگر دست های گرمش را لمس نمی کند که چگونه خشت خشت آن را احیا کرد و بر بلندای آن، پرچم اسلام را برای همیشه تاریخ به اهتزاز درآورد.
غروب جانگداز آفتاب وجودش چشمان هر عاشق دلسوخته ای را غرق اشک می کند و غم فراقش، غربتی عجیب را در دل می پروراند.
غمی به بزرگی تمام غم های تاریخ و غربتی به اندازه غربت جانکاه بقیع!
بقیع که گویی تمام غربت دنیا را در خود جمع کرده است تا گواهی باشد بر مظلومیت اهل بیت پیامبر(ع). اهل بیتی که رسول خدا، مودت و دوستی آنان را از پیروانش طلب کرده بود.
و چه منصفانه حق دوستی شان را ادا کردند هم آنانی که در غدیر خم با وصی و جانشینش، علی(ع) بیعت کردند اما در لیله القدر، در مسجد کوفه و با ضربت شمشیر...
هم آنانی که پس از رحلت پیامبر، حتی از جواب سلام فاطمه(س) دختر پیامبرشان نیز امتناع ورزیدند در حالی که از گریه های مکرر او در هجر پدر به ستوه آمده بودند!
هم آنانی که سبط رسول خدا، کریم آل طاها، امام حسن مجتبی(ع) را در روزی مصادف با رحلت جدش به شهادت رسانیدند و ذره ای در مقابل آن همه جود و بخشندگی اش شرم نکردند.
و امروز! از پس قرن ها و سال ها نام مقدس نبی مکرم اسلام و آل پاکش بر تارک تاریخ می درخشد و هیچ دست پلیدی نمی تواند اندکی از شکوه و جلالشان بکاهد، چرا که آنان فرستاده حق اند...
در پی حملات وحشیانه رژیم صهیونیستی به نوار غزه و کشتار مردم بیگناه غزه بویژه کودکان فلسطین و سکوت مجامع بین المللی و کشورهای منطقه در قبال این جنایت، حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی پیامی صادر فرمودند .
بسم الله الرحمن الرحیم
امت بزرگ اسلام، ملت عزیز ایران
حوادث خونین غزه در این روزها چنان فجیع و دردناک است که نمی توان غم سنگین ناشی از آن را با زبان و قلم بیان کرد. کودکان بی گناه و زنان و مردان مظلوم پس از ماهها محاصره ی کامل، اکنون با قساوت و شقاوت صهیونیست ها، در خانه و کاشانه ی خود به خاک و خون کشیده می شوند. غنچه های نورس در برابر چشم پدر ومادر، و پدران و مادران در برابر کودکان معصوم، در آتش کینه ی جلادان غاصب می سوزند. مدعیان تمدن و انسان دوستی با وقاحت تمام، این فاجعه عظیم انسانی را خونسردانه و بی تفاوت تماشا می کنند و حتی برخی با بی شرمی از آن ابراز خشنودی می نمایند. سکوت دنیای اسلام در برابر این تعدی کم نظیر به هیچ رو پذیرفته نیست.
امت اسلامی باید به خروش آید و سران اسلامی باید خشم ملتهای خود را به رخ رژیم غاصب بکوبند. دست دولت امریکا نیز به خون ملت مظلوم فلسطین آغشته است. به پشتیبانی آن دولت مستکبر و طغیانگر است که صهیونیستها با گستاخی مرتکب این جنایتهای نا بخشودنی می شوند، ملتها و دولتهای اسلامی ندای مظلومیت فلسطینیان مظلوم را به سراسر جهان برسانند و وجدانهای خفته را بیدار کنند. آیا ملت امریکا می داند که زمامدارانش این گونه همه ی حرمت های بشری را در پیش پای صهیونیستها قربانی کرده اند ؟ آیا ملت های اروپایی باخبرند که تسلط سرمایه داران صهیونیست بر کشورهای آنان، کار سیاستمدارانشان را به کجا کشانده است؟
و این تصادف و اتفاق نیست که همزمان با این جنایتهای نظامی، در گوشه دیگر از جغرافیای زیر سیطره ی استکبار، برترین مقدسات اسلامی دستخوش تعرض می شود و قلم های پلید و سیاست های شیطانی حامی آنها، ساحت مقدس حضرت رحمه للعالمین را که همه ی بشریت وامدار پیام الهی او وذات مقدس اوست، مورد هتک و اهانت قرار می دهند.
آری این اسلام عزیز است که با پیام رهائی بخش و ظلم ستیز خود و با برانگیختن روح کرامت و عزت در انسانها و ملتها، مستکبران را به وحشت انداخته و آتش کینه ی ملتهای مسلمان را در دل آنان مشتعل ساخته است و حرکات انان را دیوانه وار کرده است .
اکنون مستکبران طغیانگر بدانند که با خشونت و درندگی نخواهند توانست فروغ بیداری روز افزون اسلامی را خاموش کنند. مقاومت قهرمانانه ی ملت فلسطین و شجاعت حیرت برانگیز مرد و زن و پیر و جوان آنان در برابر صهیونیست های خونخوار، گواه زنده ی این مدعا است. فرجام این درگیری ، پیروزی حق برباطل است، همچنانکه فرمود : فانتقنها من الذین اجرموا و کان حقا علینا نصر المومنین .
اینجانب به مردم غزه، به مردان و زنان مظلوم و مقاوم، به کودکان معصوم و غنچه ها ی پرپر شده درود میفرستم و صبر و فرج و پیروزی آنان را از خدا مسئلت می کنم.
والسلام علیکم و رحمه الله
سید علی خامنه ای
1386/12/12

اربعین حسینی، گذشت چهل روز از غروب غم افزاي شهادت شقايق هایی است که حیات اسلام مدیون قطره قطره خون آن هاست
اربعین حسینی، یادآور عظمت حماسه ای است که دلیر مردان و شیر زنان کربلا، قهرمانان همیشه جاوید آنند.
اربعین حسینی، گذشت چهل روز از حادثه ای است که همچون روحی در کالبد بشریت دمیده شد و جان های عاشق را به تکاپو واداشت تا در نبرد حق و باطل، راه را از چاه بازشناسند.
اربعین حسینی، طنین صدای « هل من ناصر ینصرنی » است که تا همیشه روزگار در گوش جهانیان باقی خواهد ماند.
اربعین حسینی یعنی امتداد جاده بی انتهای عاشقی
اربعین حسینی یعنی ...

و اربعین حسینی، شوق تمنای ظهور مولایی است که عاشقان و دلدادگانش هماره « این الطالب بدم المقتول بکربلا » را زیر لب زمزمه می کنند.

چه جمعه ها كه يك به يك، غروب شد نيامدی
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدی
خليل آتشين سخن! تبر به دوش بت شكن!
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدی
براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم ، نه!
ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نيامدی


