تبليغاتX
دل نوشته های من
جمعه های دلواپسی
مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز

چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز

 

لاله‏ها،شعله كش از سینه داغند به دشت

در غمت،همدم آتش جگرانند هنوز

 

از سراپرده غیبت خبرى باز فرست

كه خبر یافتگان،بى‌خبرانند هنوز!

 

آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان

كه صدف سوز جهان،بد گهرانند هنوز

 

پرده ‏بردار! كه بیگانه نبیند آن روى

غافل از آینه،این بى‏بصرانند هنوز!

 

رهروان در سفر بادیه،حیران تواند

با تو آن عهد كه بستند،بر آنند هنوز

 

ذرّه‏ها در طلب طلعت رویت، با مهر

همچنان تاخته چون نوسفرانند هنوز

 

سحر آموختگانند، كه با رایت صبح

مشعل افروز شب بى‏سحرانند هنوز

 

طاقت از دست شد،اى مردمك دیده! دمى

پرده بگشاى! كه مردم نگرانند هنوز

 

"مشفق كاشانى"

 

 مهدی جان!

جمعه های دلواپسی را یک به یک پشت سر می گذاریم و چشمانمان در شوق آمدنت هماره اشکبار است. بیا ...

بیا و جمعه هایمان را جور دیگری معنا کن..

 

 

+جمعه 25 مرداد1387ساعت19:10توسط رقیه نیک پور |
روز آفرینش

امروز روز تولد من است... روز آفرینشم

بیست سال پیش در چنین روزی مادرم مرا به دنیا آورد، پدرم در گوشم اذان گفت و اطرافیانم شادمانه تولد من را به آنان تبریک گفتند.

روز تولد، دوست داشتنی است. حس آغازی دوباره، روز ابتدای بودن و زیستن

دوستان دور و نزدیک به یادت می افتند و تولدت را تبریک می گویند. بعضی ها هم در گیر و دار مشغله های روزمره یادشان می رود. اصلا چرا باید روز تولد را تبریک گفت؟ تبریک یک سال بیشتر زنده ماندن یا یک سال بهتر زندگی کردن؟!

اما تولد بیست سالگی انگار با همه تولدها فرق دارد هر چند که من هجده سالگی ام را خیلی دوست دارم.

تولد بیست سالگی حس عجیبی در خود دارد. عبور از دوران نوجوانی و آغاز جدی جوانی...

تولد بیست سالگی گذر زمان را بیشتر در ذهنت تداعی می کند، فرصت های از دست رفته عمر...

 و امروز بعد از پشت سر گذاشتن بیست بهار زندگی، گذشته ها را دوست می دارم... حال را می پذیرم ... و به آینده با اشتیاق سلام می کنم...

سلام


+یکشنبه 20 مرداد1387ساعت1:4توسط رقیه نیک پور |
بعثت نبوی مبارک

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
                              دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
                           به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

            

+چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت0:18توسط رقیه نیک پور |
خدا نیز آن جا بود

در روزگاران پیشین، آن گاه که اولین لرزش صدا بر لبانم جاری شد، بر فراز کوهی مقدس رفتم و با خدا این گونه سخن گفتم:

پروردگارا! من بنده توام. قدرت و اراده پنهان تو، قانون من است و من، همواره فرمانبردار تو خواهم بود. اما خدا هیچ جوابی نداد و چونان طوفانی عظیم گذر کرد.

پس از هزار سال، بر بلندای کوه مقدس قدم نهادم و دوباره خدای را این گونه سخن گفتم:

پروردگارا! من آفریده توام. مرا از گِل سرشتی و تمام هستی ام از توست.

و خدا هیچ پاسخی نگفت اما چون هزار بالی شتابان گذشت.

هزار سال بعد، بلندای کوه مقدس را صعود کردم و باز خدای را چنین ندا دادم:

ای پدر! من فرزند توام. با شفقت و عشق مرا زندگی بخشیدی، من نیز با عشق و پرستش، وارث پادشاهی تو خواهم شد.

و خدا چیزی نگفت و چونان مَهی که تپه های دور دست را می پوشاند، دور شد.

پس از هزار سال، آن کوه مقدس را بالا رفته، دوباره خدای را این گونه گفتم:

ای خدای من، ای آرزوی من و انجام من، دیروزِ توام و تو امروز منی. من ریشه تو در زمین و تو گُل من در آسمانی و ما در نگاه گرم خورشید رشد خواهیم کرد.

پس، همان لحظه خدا به سویم خم شد و به آرامی عباراتی شیرین و دلنشین در گوشم نجوا کرد و همانگونه که دریایی، جویباری ضعیف را بر خویش می کشد، مرا در خود پذیرفت.

و هنگامی که دره ها و دشت ها را فرود می آمدم، خدا نیز آن جا بود...

                                                                                       جبران خلیل جبران

+سه شنبه 1 مرداد1387ساعت6:20توسط رقیه نیک پور |