
یا علی رمز کتاب هستی است
جوشش سرچشمه های مستی است
یا علی، آیینه آیین عشق
محرم خلوتگه شیرین عشق
عشق با نامش خدایی می کند
بی ولای او گدایی می کند
نغمه وصل است و هجران یا علی
جلوه درد است و درمان یا علی
یا علی ماه شبستان سجود
شعر شیوای سحرگاهان جود
یا علی گوی و خدا را یاد کن
این خراب آباد تن آباد کن
گرچه قرآن شعر نابی از خداست
مطلع سبزش به نام مرتضی است
- فاجعه انسانی در غزه و سکوت جوامع بین المللی
- قطعنامه راهپيمايي ضد صهيونيستي ملت مسلمان ايران
- گوشه هایی از راهپیمایی ضد صهیونیستی امروز در حمایت از مردم غزه
- در حمایت از غزه وبلاگ هایمان را بروز می کنیم
- عطش رژیم صهیونیستی برای کشتار
تو همچنان چون تکّه سنگی، محکم بایست؛ سرد و خشن. که سرنوشت زمینهای الخلیل، این گونه رقم خورده است. بگذار با چکمههایشان، بر صورت تکه پارهات بکوبند.
بگذار شلاقهای تعصب و جهلشان، رسواتر از همیشه، بر درختهای زیتونت فرود آیند.
فلسطین یعنی همین...
فلسطین یعنی همین. یعنی تکه تکه جنازهها را در خود فرو خوردن و دم بر نیاوردن، قطره قطره ریشههای سست حیات را با خون فرزندان آب دادن و دم بر نیاوردن.
فلسطین یعنی سنگ، یعنی مشت، یعنی درد، یعنی خشم.
پس ای زمین سرخ! شکوه نکن، که سرنوشت شاخههای زیتون را شکسته رقم زدند. صبور باش!
تو همچنان مثل تکه سنگی سخت، محکم بایست و فراموش نکن که دستهای کودکان جنین، هرگاه که از سلاح سرد خالی میشوند، یک تکه از تو را میخوانند.
از هم فرو نپاش که حرارت خون الدورهها. قلب بیتالمقدس را گرم نگاه خواهد داشت و نخواهد گذاشت خون کودکان بیگناه، بر دیوارهای زخمی شهر خشک شود.
پس ذرهای شکوه نکن که: «اِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرِینَ»
وعداللَّه الّذین امنوا منکم و عملوا الصّالحات لیستخلفنّهم فى الارض کما استخلف الّذین من قبلهم و لیمکّننّ لهم دینهم الذى ارتضى لهم و لیبّدلنّهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننى لایشرکون بى شیئا و من کفر بعد ذلک فأولئک هم الفاسقون

عرفات عشق بازان سر کوی یار باشد
به جمال کعبه زین در نروم که عار باشد
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...
آنگاه که فصل های سال از پی هم می آیند و می روند و بهار و خزان عمر را ذهنم تصویر می کنند.
آنگاه که کودکی را می بینم که تکه نانش را با کبوتران تقسیم می کند و چشمانش از شوق آن می درخشد.
آنگاه که دست مستمندی به سویم دراز می شود و چشمان پر امیدش سراسر وجودم را به تلاطم می اندازد.
آنگاه که صداقت چشمان پاکی را می نگرم که جز صفا و یکرنگی چیزی ندارد تا به آن بنازد.
آنگاه که نجواهای عاشقانه ای را در دل شب های تاریک می شنوم که چگونه عظمت معبود را می ستاید و عجز و ناتوانی وجودش را عرضه می کند.
آنگاه که باران می بارد و همه پلیدی ها و ناپاکی ها را می شوید و با خود می برد.
آنگاه که بلبل آواز عشق را سر می دهد و همه را مجذوب نغمه های پر سوزش می کند.
آنگاه که نسیم با آغوش مهربانش هر صبح گل های باغچه را از خواب بیدار می کند و آفتاب با لبخندی دلنشین به آنان سلام می کند.

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...
برای شور نوشتن هایم...
برای زمزمه های دلتنگی ام...
برای شوق پروازم...
آری!
دلم برای خودم تنگ می شود
گاهی...


