تبليغاتX
دل نوشته های من
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد

تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم

این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت

نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

نظر پاک تواند رخ جانان دیدن

که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف

تا به حدی ست که آهسته دعا نتوان کرد

به جز ابروی تو محراب دل حافظ نیست

طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:

1- این غزل زیبای حافظ تقدیم به همه همراهان خوب دل نوشته های من که روز تولد این وبلاگ با دل نوشته های دلنشینان دل گرممان کردند:
اندیشه روشن، سید محمدرضا هاشمی زاده، مهدی هاشمی، دل نوشته های من، سجاد رحیمی مدیسه، علی، مریم، چادر اکسیژن، کمتر از خاک، ترنم سکوت، محمد تورنگ، مهیار، ماه، روزبه نصیری،  تارا، احمد، امین، دل آشفته، محمدصادق فاضل، ابراهیمی، محمد پورباقر، معین فارسانی، کوچه باغ

دل نوشته های من بر خود می بالد که دوستانی دارد به وسعت دریا، عظمت آفتاب و سخاوت باران...

همیشه شاد و پیروز و سربلند باشید

+پنجشنبه 21 آبان1388ساعت13:5توسط رقیه نیک پور |

۸۶/۸/۷

سرآغاز

به نام او که نامش بهترین سرآغاز است

امروز، روز تولد این وبلاگه. هفتم آبان سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش

امید که بتونیم مروج حقیقت، دینداری، صلح، پاکی وانسان دوستی باشیم...

 

۸۸/۸/۷

امروز روز تولد دو سالگی دل نوشته های منه

امیدوارم تونسته باشم مروج حقیقت، دینداری، صلح، پاکی وانسان دوستی باشم...

 ******************************

دو سال پیش که این قسمت کوچک دنیای مجازی به نام دل نوشته های من شد...قرار شد دل نوشته های من جایی باشه برای ثبت لحظه های ماندگار زندگی! مثل یک دفترچه خاطرات قدیمی که وقتی دلت می گیره بهش سر بزنی و توی خط به خط صفحات اون دنبال جاودانه های عمرت بگردی! هر چی این دفترچه خاطرات کهنه تر می شه عزیزتره. می شه یه گنجینه تمام عیار از لحظه های نابی که گذشت! وقتی به صفحه اول نگاه می کنی با خودت میگی چه زود گذشت و وقتی به آخرین صفحه می رسی با خودت میگی چه راه زیادی مونده تا برسی به ...

دل نوشته های من یه همراه و همگام خوب بود برای فریاد شور زندگی، برای انعکاس احساس و اندیشه، برای ترنم واژه واژه عشق و دوستی...

و امروز دل نوشته های من به خود می بالد که تولد دو سالگی اش با سالروز میلاد امام هشتم علی بن موسی الرضا(ع) همزمان شده و دعا می کند که همیشه رضا باشد به رضای او...

 

مولا جان!

چشمانم به گنبد طلایی ات دوخته است

و دستانم به پنجره فولادت

قلبم را به صحن و سرایت سپرده ام

و خودم را به بارگاهت دخیل بسته ام

این بار

نه از پس سال ها و ماه ها

نه از پس روزها و ساعت ها

که درست در همین لحظه

در همین سیاهی شب که منتظر طلوع سپیده صبح است

در همین امتداد لحظه های دلواپسی

در همین شوق زیارت و تمنای حاجت

تنها در همین لحظه

مرا به یاد می آوری؟!

 

مولا جان!

گاهی دل هوس رفتن می کند

و جان، شوق پرواز

قلبم به طواف آمده است

دریاب

مولا جان! دریاب

                          

گدای کوی رضا شو که این امام رئوف

                                                             به سینه احدی دست رد نخواهد زد


+پنجشنبه 7 آبان1388ساعت0:46توسط رقیه نیک پور |
القدس لنا
اگر باران نيستي ، عزيز دلم !
درخت باش،
سرشار از باروري ... درخت باش !
و اگر درخت نيستي ، عزيز دلم!
سنگ باش،
سرشار از رطوبت ... سنگ باش !
و اگر سنگ نيستي ، عزيز دلم !
ماه باش ، 
در رؤيای عروست ... ماه باش !
...
چنين مي گفت زني
در تشييع جنازه ي فرزندش.

محمود درویش، شاعر مقاومت فلسطین

                   

+پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت16:4توسط رقیه نیک پور |
روز سپاس
به نام او...

زمان، شوق، انتظار، آغاز بودن، زندگی و تولد...

تولد، ولادت، میلاد، همه و همه یک معنا را می دهند و می خواهند لحظه آمدنت را یادآوری کنند. اما افسوس که کسی لحظه تولدش را به یاد نمی آورد!
لحظه پیوند تو با زمین و زمینیان، لحظه رویش تو در ابتدای حیات، لحظه ای که می دانی تنها خداوند همراهی ات می کند... لحظه ماندن و ماندگار شدن

روز تولد، ضرباهنگ گذر زمان را بلند تر می شنوی و تیک تاک عقربه های ساعت... می خواهی بایستی بر بلندای زمان و بنگری آن سوی امروزت را...
اما نه! آن سوی امروز را نمی توان نگریست!

روز تولد، روز حساب خودمان با خودمان است. یک حساب سرانگشتی از پارسال تا امسال و یک جستجوی همه جانبه از آرشیو ذهنمان! مرور لحظه های تلخ و شیرین گذشته، غم ها و شادی ها، داشتن ها و نداشتن ها، رفتن ها و آمدن ها، بی مهری ها و محبت ها...

روز تولد، روز سپاس است...

و اکنون، من در واپسین لحظه های بیست و یک سالگی ام خداوند را سپاس می گویم برای همه داشتن های امروزم آن گاه که روح ناامید و خسته مرا به آن رضا کرد... و یقین می یابم به غایت عظمت و حکمتش که هر آنچه از من گرفت جور دیگری بازگرداند...

به قول قیصر:

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:
۱- امسال اگر هیچکس روز تولدم را به یاد نیاورد غمگین نمی شوم چون ... بماند!

۲- جمع بندی نظرات دوستان درباره پست نظرخواهی به زودی در وبلاگ قرار می گیرد. علاقمندم از نظرات بیشتر شما استفاده کنم. لطفا در بخش کامنت های همان پست اعلام نظر بفرمایید.

+سه شنبه 20 مرداد1388ساعت0:0توسط رقیه نیک پور |
بيا، ‌ز‌ سنگ بپرسيم!

درون آينه ها در پي چه مي گردي؟

بيا ز سنگ بپرسيم

                كه از حكايت فرجام ما چه مي داند

بيا ز سنگ بپرسيم، زان كه غير از سنگ

كسي حكايت فرجام را نمي داند!

هميشه از همه نزديك تر به ما سنگ است!

نگاه كن،

          نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگ باراني! گيرم گريختي همه عمر،

كجا پناه بري؟

                               خانه خدا سنگ است!

به قصه هاي غريبانه ام ببخشاييد!

كه من – كه سنگ صبورم-

                                      نه سنگم و نه صبور!

دلي كه مي شود از غصه تنگ،‌مي تركد

              چه جاي دل كه درين خانه سنگ مي تركد!

در آن مقام،‌ كه خون از گلوي ناي چكد

                       عجب نباشد اگر بغض چنگ مي تركد

چنان درنگ به ما چيره شد، كه سنگ شديم!

                     دلم ازين همه سنگ و درنگ مي تركد.

بيا ز سنگ بپرسيم

كه از حكايت فرجام ما چه مي داند

                      از آن كه عاقبت كار جام با سنگ است!

بيا ز سنگ بپرسيم

    نه بي گمان، همه در زير سنگ مي پوسيم

و نامي از ما بر روي سنگ مي ماند؟

 

درون آينه ها در پي چه مي گردي؟

                  

+سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت14:20توسط رقیه نیک پور |
خوش آمد بهار

                

رقص اين چلچله ها وين همه آوا و نوا

همه گويند كه از راه رسيده است بهار

كاروان گل و زيبايي و شادي در راه

سخت در جلگه پر برف دويده است بهار

عشق و شادابي و نور و نفس و شور و اميد

همه را بهر تو بر دوش كشيده است بهار

ارمغاني است كه هر سال به ايثار و نگار

مهربانانه سر راه تو چيده است بهار

بيدبن غرق جوانه است و به رقص آمده است

از در و بام و هوا بس كه شنيده است بهار

خيز و آغوش در آغوش لطيفش بگشاي

روح هستي است كه جانبخش وزيده است بهار

چشم بيدار بر اين تلخي ايام ببند

خواب هايي شكرين بهر تو ديده است بهار

"فريدون مشيري"

 

+شنبه 1 فروردین1388ساعت0:54توسط رقیه نیک پور |
پی نوشت

این پست فقط پی نوشت دارد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
۱- گاهی بهتر است نباشی تا زیبایی روزهای بودنت بیشتر احساس شود...

۲- وقتی حرفی برای گفتن نداری جدا سکوت کن!

۳- برایت دعا می کنم تا ای کاش خدا از تو بگیرد هر آن چه که خدا را از تو می گیرد...

۴- نوشتن برای بعضی چیزها لیاقت می خواهد. این بار قلم نتوانست حرف های دل را واگویه کند. شاید هم دل، حرفی نداشت! "اربعین حسینی تسلیت باد"

                   

+یکشنبه 27 بهمن1387ساعت17:18توسط رقیه نیک پور |
بِأیِّ ذنبٍ قُتِلَت

                                         

- فاجعه انسانی در غزه و سکوت جوامع بین المللی

- قطعنامه راهپيمايي ضد صهيونيستي ملت مسلمان ايران

- گوشه هایی از راهپیمایی ضد صهیونیستی امروز در حمایت از مردم غزه

- در حمایت از غزه وبلاگ هایمان را بروز می کنیم

- عطش رژیم صهیونیستی برای کشتار

- لوگوی حمایت وبلاگی از غزه

- تحریم کالاهای اسرائیلی

- NO ISRAEL

تو همچنان چون تکّه سنگی، محکم بایست؛ سرد و خشن. که سرنوشت زمین‏های الخلیل، این گونه رقم خورده است. بگذار با چکمه‏هایشان، بر صورت تکه پاره‏ات بکوبند.
بگذار شلاق‏های تعصب و جهلشان، رسواتر از همیشه، بر درخت‏های زیتونت فرود آیند.
فلسطین یعنی همین...
فلسطین یعنی همین. یعنی تکه تکه جنازه‏ها را در خود فرو خوردن و دم بر نیاوردن، قطره قطره ریشه‏های سست حیات را با خون فرزندان آب دادن و دم بر نیاوردن.
فلسطین یعنی سنگ، یعنی مشت، یعنی درد، یعنی خشم.
پس ای زمین سرخ! شکوه نکن، که سرنوشت شاخه‏های زیتون را شکسته رقم زدند. صبور باش!
تو همچنان مثل تکه سنگی سخت، محکم بایست و فراموش نکن که دست‏های کودکان جنین، هرگاه که از سلاح سرد خالی می‏شوند، یک تکه از تو را می‏خوانند.
از هم فرو نپاش که حرارت خون الدوره‏ها. قلب بیت‏المقدس را گرم نگاه خواهد داشت و نخواهد گذاشت خون کودکان بی‏گناه، بر دیوارهای زخمی شهر خشک شود.
پس ذره‏ای شکوه نکن که: «اِنَّ اللّه‏َ مَعَ الصّابِرِینَ»

وعداللَّه الّذین امنوا منکم و عملوا الصّالحات لیستخلفنّهم فى الارض کما استخلف الّذین من قبلهم و لیمکّننّ لهم دینهم الذى ارتضى لهم و لیبّدلنّهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننى لایشرکون بى شیئا و من کفر بعد ذلک فأولئک هم الفاسقون

+جمعه 22 آذر1387ساعت22:54توسط رقیه نیک پور |
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

آنگاه که فصل های سال از پی هم می آیند و می روند و بهار و خزان عمر را ذهنم تصویر می کنند.

آنگاه که کودکی را می بینم که تکه نانش را با کبوتران تقسیم می کند و چشمانش از شوق آن می درخشد.

آنگاه که دست مستمندی به سویم دراز می شود و چشمان پر امیدش سراسر وجودم را به تلاطم می اندازد.

آنگاه که صداقت چشمان پاکی را می نگرم که جز صفا و یکرنگی چیزی ندارد تا به آن بنازد.

آنگاه که نجواهای عاشقانه ای را در دل شب های تاریک می شنوم که چگونه عظمت معبود را می ستاید و عجز و ناتوانی وجودش را عرضه می کند.

آنگاه که باران می بارد و همه پلیدی ها و ناپاکی ها را می شوید و با خود می برد.

آنگاه که بلبل آواز عشق را سر می دهد و همه را مجذوب نغمه های پر سوزش می کند.

آنگاه که نسیم با آغوش مهربانش هر صبح گل های باغچه را از خواب بیدار می کند و آفتاب با لبخندی دلنشین به آنان سلام می کند.

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

 

برای شور نوشتن هایم...

 

برای زمزمه های دلتنگی ام...

 

برای شوق پروازم...

     

 آری!

    دلم برای خودم تنگ می شود

                                               گاهی...

+چهارشنبه 6 آذر1387ساعت16:9توسط رقیه نیک پور |
ساعت انشا
ساعت انشا بود
و چنین گفت معلم با ما:
بچه ها گوش کنید
نظر من این است
شهدا خورشیدند
مرتضی گفت: شهید
چون شقایق سرخ است
دانش آموزی گفت:
چون چراغی است که در خانه ما می سوزد
و کسی دیگر گفت:
آن درختی است که در باغچه ها می روید
دیگری گفت: شهید
داستانی است پر از حادثه و زیبایی
مصطفی گفت: شهید
مثل یک نمره بیست
داخل دفتر قلب من و تو می ماند۱

          .........................................................................................................

پی نوشت:
۱- امروز روز گرامیداشت شاعر این شعر است. "سلمان هراتی" شاعر گرانقدر مازندارنی که در سال ۱۳۶۵ در اثر حادثه رانندگی جان خود را از دست داد. روحش شاد

۲- امشب مراسم وداع با سه شهید گمنام در دانشگاه علوم پزشکی ساری برگزار می شود و فردا صبح این لاله های به خون خفته در مراسمی در این دانشگاه به خاک سپرده می شوند. چیزی نمی توان گفت فقط شهدا، شرمنده ایم...

۳- اما جا دارد صمیمانه از حضور همه دوستان و همراهان همیشگی اینجا در تولد یک سالگی دل نوشته های من تشکر کنم. عزیزانی که با نظرات ارزشمندشون بنده رو سرافراز کردند:
آیه های عشق، مهدی، آروم، ابوالفضل عابدین پور، محمد تورنگ، کهف، ستاره، کوچه باغ، روزبه نصیری، یک بجامانده (وبلاگ شلمچه)، محمد علی رستمی(وصال)، آنا، داداشی(باران عشق)، اردشیر، متروک، پرنده پرواز، جوان، مهدی، مهدی بوترابی، یاسر، سمانه، سیامک ساداتی، شهریار، میس طلبه، سها، روح الله امیری اندی، غزل، ترانه سکوت

دل هاتان بهاری، اندیشه هاتان سبز و افکارتان همیشه آفتابی باد

+چهارشنبه 15 آبان1387ساعت13:53توسط رقیه نیک پور |
تولد یک سالگی

دل نوشته های من سرآغازی بود برای زمزمه های دلتنگی، برای درد دل. آن جا که از حکایت غربت گفت و غایت عاشقی. جمعه های دلواپسی را ثانیه ثانیه شمرد و با خود گفت مولا جان! شرمنده ایم که باز هم غروب شد نیامدی!
محرم آمد و دل نوشته های من، غمگین تر از همیشه از عشق مولا گفت و تاسوعا و عاشورا.
روز آفرینش بهانه ای شد تا با زمزمه الهی دریابد که خدا نیز آن جا بود.
واژه واژه عشق داند را آموخت و آن گاه که باران می آمد، رهاورد سفری را واگویه کرد که می دانست آنها رفتن که ما بمونیم...
و حال با پشت سر گذاشتن یک سال از آغاز راه به نقطه سر خط رسیده است و امروز را فرصتی می داند برای آغازی دوباره...

و در این راه دوستان زیادی با دل نوشته های من همراه بودند. کسانی که از آغاز تا امروز همراه همیشگی آن بودند، کسانی که آمدند و رفتند بی آن که نیم نگاهی به خط خطی های سیاه صفحه بیندازند، کسانی که گام به گام با دل نوشته های من همراه شدند و هیچ گاه نقشی از خود در آن به یادگار نگذاشتند و کسانی که آمدند و نوشتند و هیچ گاه نفهمیدیم که بودند و که هستند؟!

و امروز دل نوشته های من افتخار می کند به همه آنانی که در گذر این یک سال همراه و همدل و هم پیمان او بوده اند و بر این باور است که انتخاب دل نوشته های من به عنوان وبلاگ برگزیده انجمن وبلاگ نویسان مذهبی نیز نتیجه همین هم نوایی است و امید دارد که همچون گذشته همراه همیشگی اش باشید.

پس نظرات ارزشمندتان را در تولد یک سالگی دل نوشته های من به آن هدیه دهید...

حسن تو همیشه در فزون باد
                      رویت همه ساله لاله گون باد
                                           اندر سر ما خیال عشقت
                                                               هر روز که باد در فزون باد  

+سه شنبه 7 آبان1387ساعت16:8توسط رقیه نیک پور |
درد دل
می گویند:
هر کس که درد می دهد درمان هم می دهد
...
و چه زیبا دردی
و چه دلنشین درمانی
...
الهی
و ربـی
مـن لـی غـیرک
+دوشنبه 25 شهریور1387ساعت0:8توسط رقیه نیک پور |
آماده ایم؟

امروز 27 شعبان

همین الان متوجه شدم سه روز دیگر به ماه رمضان مانده است. معلوم است خیلی برای آمدنش انتظار کشیده ام و خود را آماده کردم!!!

می گویند ماه رمضان، ماه گشایش درهای رحمت الهی به روی بندگان است اما نمی دانم چرا هنوز فرصت نکرده ایم درهای دلمان را به روی آن بگشاییم؟

می گویند ماه رمضان، ماه مهمانی خداست اما نمی دانم چرا هنوز برای این مهمانی بزرگ برنامه ریزی نکرده ایم؟

مسجد ها را غبارروبی می کنیم غافل از این که غبارروبی دل هایمان بسی واجب تر است...

ساعت های کاری مان را در این ماه کم می کنیم تا بیشتر به عبادت! بپردازیم در حالی که حتی خوابیدن روزه دار در این ماه عبادت است چه برسد به کار کردن.

هر چه فکر می کنم می بینم شهرمان هم هنوز حال و هوای ماه رمضان را ندارد، فقط تبلیغات سریال های ماه رمضان شروع شده که آن هم انسان را یاد همه چیز می اندازد جز معنویت فراوان این ماه!

هنوز قرآن هایمان را هم بیرون نیاورده ایم که مثل همان رسم همیشگی یک ختم قرآن در این ماه داشته باشیم و بعد آن را ببندیم و بگذاریم تا سال بعد... ماه رمضانی دیگر... آیا باشیم یا نباشیم؟؟؟

و مسجد محله مان که اصولا سالی سه چهار بار، آن هم در شب های قدر (اگر بشود) سری به آن جا می زنیم و درد دل و راز و نیازی و تمام!

نمی دانم

دلم برای نوای "ربّنا"ی ماه رمضان تنگ شده است...

خدا رو شکر! لااقل وبلاگم حال و هوای رمضان گرفت.

خدایا! قبول کن

...

 

+جمعه 8 شهریور1387ساعت23:48توسط رقیه نیک پور |
روز آفرینش

امروز روز تولد من است... روز آفرینشم

بیست سال پیش در چنین روزی مادرم مرا به دنیا آورد، پدرم در گوشم اذان گفت و اطرافیانم شادمانه تولد من را به آنان تبریک گفتند.

روز تولد، دوست داشتنی است. حس آغازی دوباره، روز ابتدای بودن و زیستن

دوستان دور و نزدیک به یادت می افتند و تولدت را تبریک می گویند. بعضی ها هم در گیر و دار مشغله های روزمره یادشان می رود. اصلا چرا باید روز تولد را تبریک گفت؟ تبریک یک سال بیشتر زنده ماندن یا یک سال بهتر زندگی کردن؟!

اما تولد بیست سالگی انگار با همه تولدها فرق دارد هر چند که من هجده سالگی ام را خیلی دوست دارم.

تولد بیست سالگی حس عجیبی در خود دارد. عبور از دوران نوجوانی و آغاز جدی جوانی...

تولد بیست سالگی گذر زمان را بیشتر در ذهنت تداعی می کند، فرصت های از دست رفته عمر...

 و امروز بعد از پشت سر گذاشتن بیست بهار زندگی، گذشته ها را دوست می دارم... حال را می پذیرم ... و به آینده با اشتیاق سلام می کنم...

سلام


+یکشنبه 20 مرداد1387ساعت1:4توسط رقیه نیک پور |
لیلة الرغائب، شب آرزوها

شب آروزها!

اسمش که می آید شروع می کنی به سرشماری آرزوهایت، از کوچک تا بزرگ...

بعد کلی با خودت کلنجار می روی که کدامشان را زودتر از خدا بخواهی!

نگاه می کنی و می بینی چه لیست بلند بالائی درست شده. لذت می بری از داشتن این همـــــه آرزو؛ آن هم آرزوهای به این دور و درازی!

با خودت می گویی هر چقدر انسان بزرگ تر باشد آرزوهایش هم بزرگترند، یعنی این قدر بزرگ شده ام؟؟؟

اذان مغرب را گفته اند و شب آرزوها آغاز شده، خدا هم منتظر این همه بنده اش که اکثرشان را فقط در چنین شب هایی در درگاه خود می بیند!

هنوز مشغول کانال های تلویزیون هستی که... چند لحظه مکث می کنی و به کنترل تلویزیون امان می دهی...گوینده خبر 20:30 است. می گوید:

« امشب، لیلة الرغائب، شب آرزوهاست. در آرزوهای قشنگتون برای تعجیل در ظهور آقا امام زمان دعا کنید.»

چند لحظه ای جلوی تلویزیون میخکوب می شوی. می روی و لیست بلند بالایت آرزوهایت را می آوری... هر چه می گردی... تعجیل در ظهور آقا امام زمان؟... نه... نیست ... اصلا چنین آرزویی نیست...نیست...

تازه به خود می آیی و می فهمی که... بچه شیعه هستی و امام زمانی هم داری!

با خود می گویی: خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری...

خودکار قرمزت را می گیری و یک علامت ضربدر بزرگ (به اندازه بزرگ ترین آرزویت) روی لیست بلند بالایت می کشی!

حالا برای آرزو کردن امشب آماده شده ای. دیگر نیازی هم به لیست نیست. خدا خوب یادش می ماند که چه ازش خواسته ای...

حالا آرزوهایت فقط شده آرزو!

 

آن هم...

 

اللهم عجل لولیک الفرج

...






 

+پنجشنبه 20 تیر1387ساعت23:10توسط رقیه نیک پور |
اهدنا الصراط المستقیم
 

                                     

+پنجشنبه 13 تیر1387ساعت16:44توسط رقیه نیک پور |
با یاد آن که خشم و جسارت بود

وقتی از فرانسه برگشت، همه فکر می‌کردند ممکن است چه تغییری کرده باشد؛ یعنی فارسی را به سختی حرف می‌زند؟ باز هم می‌شود با او سر یک سفره نشست و آبگوشت خورد؟ وقتی از قطار پیاده شد، همان گیوه‌ها پایش بود. چشم‌های تیزش می‌خندید و دنبال چهره‌های آشنا می‌گشت. تا شروع کرد به خوش وبش. همه اضطراب‌ها ریخت که «ای وای لهجه‌اش هم که هنوز عوض نشده!» این تصویر شاید همان تعریف خودش از روشنفکر باشد؛ کسی که با مردم زندگی کرد و به زبان آنها با فوت و فنی خاص خودش  حرف زد. می‌گویند اعتماد به نفس دانشجویان مسلمان با بودن دکتر رنگ گرفت: همان‌هایی که با هزار ترفند نمازشان را جایی می‌خواندند که کسی نبیند و آبرویشان نرود. حالا سرشان را بالا می‌گرفتند و نماز جماعت می‌خواندند. دین را جور دیگری بین جوان‌ها آورده بود.البته دوست و دشمن در حقش بی‌انصافی کردند چون هر کس خواست او را از آن خود کند و هیچ‌وقت آنطور که بود. آن‌طور که خودش دوست داشت و همه زندگی‌اش را برای گفتن و روشن کردن و به حرکت انداختن گذاشت. به نقد کشیده نشد، یا بتش کردند یا ملحدی بی‌خدا...

او انسان آرمان خواهی بود که نگاه تلخ و درد تنهایی خود را ستود، آن‌طور که دوست داشت زندگی کرد و حسرت هیچ‌کاری را بر دلش نگذاشت؛ هر چند زندگی برای چنین کسی و کسانی که با او زندگی می‌کنند راحت نیست. اما کسانی که بر سر راه زندگی او قرار گرفتند و تأثیر خودشان را گذاشتند، شادمان و لبریزش کردند یا غمی به غم‌هایش اضافه کردند. تعدادشان کم نیست؛ از پدر و استاد و دوست گرفته تا دشمن و مخالف سرسخت. شناختن این آدم‌ها شاید به شناختن مردی به این وسعت کمک کند.    

            

دوست داشت کنار حضرت زینب دفن شود؛ کنار کسی که «جوانمردان از رکابش جوانمردی آموختند» اما شاید فکر نمی‌کرد تقدیرش این گونه باشد. وصیت کرده بود او را پشت تالار حسینیه ارشاد دفن کنند اما ساواک نگذاشت جسدش را به ایران بیاورند. دوستانش او را از لندن به دمشق بردند. امام موسی‌صدر بر او نماز خواند و در قبرستان کنار زینبیه به خاکش سپردند؛ کنار کسی که اعتراف می‌کرد حیرت زده‌اش می‌کند که انسان تا کجا می‌تواند باشد.
۲۹ خرداد ۱۳۵۶ روز درگذشت یا شهادت غمبار این اندیشمند بزرگ بود...

  « آنها که رفتند کاری حسینی کردند ، آنها که هستند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند»

منبع: تبیان

+چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت1:3توسط رقیه نیک پور |
یادش گرامی

هر که دم از آل علی می زند

باده ز جام ازلی می زند

جذبه ساقی چو به میخانه زد

قرعه به نام من دیوانه زد

صبر و بلا را به هم آمیختند

در عطش ساغر ما ریختند

جرعه اول چو زدم سوختم

آتش و خون از جگر افروختم

سینه من سوخته سینه ای است

شعله خاکستر آیینه ای است

سینه زهرا تب توحید داشت

کان شرف، شیره خورشید داشت

فاطمه آیینه حیدر نماست

فاش بگو فاطمه شیر خداست

آینه در آینه تکثیر شد

آینه خندید و جهانگیر شد

فاطمه خود کیست نمود علی

کیست علی؟ فاطمه منجلی

فاطمه! ای مذهب و آیین من

آینه روشنی دین من

فاطمه ای سیده کائنات

چشم دو عالم ز رخت گشته مات

خلق ز وجدت به وجود آمده است

بر در مجدت به سجود آمده است

مرغ دلم زمزمه سر می دهد

ناله یا فاطمه سر می دهد

...

شاعر: مرحوم آقاسیٰ

 

پی نوشت:

1- امروز در تهران اولین همایش بزرگداشت مرحوم آقاسی برگزار شد البته اولین مراسم بزرگداشت بعد از سه سال از زمانی که این شاعر گرانقدر اهل بیت(ع) از میان ما رفتند!!!

انسان های بزرگ همیشه وقتی که هستند قدرشان را نمی دانیم و وقتی که از میان ما می روند... فراموششان می کنیم!

 

+جمعه 10 خرداد1387ساعت0:5توسط رقیه نیک پور |
...عشق داند

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو ننشانند

+دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت10:30توسط رقیه نیک پور |
باران می آمد

امروز که باران می آمد

سرش را پایین گرفته بود

-چترش را نیاورده بود-

-                                                           آن قدر که فقط زمین را می دید

-                                                           و قطرات باران را

-                                                           که چگونه هر چه روی زمین بود را می شست و با خود می برد

-                                                           لحظه ای اندیشید

-                                                           با خود گفت:

-                                                           "چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت"

-                                                           سرش را بالا گرفت

-                                                           باران

-                                                           اشک های او را نیز شست

-                                                           ...

+دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت9:15توسط رقیه نیک پور |
نقطه سر خط

رسیدیم به سر خط، سرخط سال جدید!

همیشه سال که نو می شود به اینجا می رسی و چه حالی به انسان دست می دهد؟

نگاهی به گذشته می اندازی و لحظه های آن را با خودت مرور می کنی، گاهی اوقات لبخندی بر روی لبانت می نشیند و گاهی چهره ات در هم فرو می رود.

تازه می فهمی یک سال از عمرت گذشت با همه خاطرات تلخ و شیرینش، با همه غم ها و شادی هایش، با همه امیدها و آرزوهایش.

نگاهی به آینده هم می اندازی..

اینجا دیگر این ماییم که نوع نگاهمان را به آینده تعیین می کنیم. یا آن را روشن می بینیم یا تار، شاید هم اصلا نبینیم!

در گیر و دار زندگی های روزمره، خیلی اوقات آدم ها منتظر یک تلنگرند، یک اتفاق کوچک که بتواند سراسر زندگی شان را متحول کند.

که دوباره همه چیز را شروع کنند. نقطه سر خط!

 

                   

 

شاید این اتفاق یک سفر باشد آن هم سفری مثل سفر به مناطق عملیاتی جنوب.

از آنجا چیزی نمی نویسم چون هر چه می دانم از شنیده هاست و شنیدن کی بود مانند دیدن!

باشد تا بروم و ببینم آن چه را که تاکنون شنیده ام. آن وقت از آن چه خود دیده ام و لمس کرده ام می نویسم.

پیش خودم می گویم:

جگر شیر نداری، سفر عشق مرو!

...

 

+جمعه 2 فروردین1387ساعت14:21توسط رقیه نیک پور |
آفتاب ماندگار

 

 منکران گفتند: با یک گل نمی گردد بهار

لیک ما دیدیم یک گل صد بهار آورده بود

                                                              

" والفجر و لیال عشر "

سوگند به دوازدهم بهمن که تاریخ به یکباره لرزید و کروبیان همراه با ارضیان به تعظیم خمینی کبیر پرداختند. و سلام بر آفتاب هميشه فروزان انقلاب، بر پير ميکده دلدادگي، بر امام خمینی(ره)

سلام بر روح بلندت که آسمان ها در وسعتش گم مي شد! سلام بر دستان نوازشگرت که شانه هاي بشريت را از يوغ بندگي و بردگي بيرون کشيد! سال ها مي گذرد؛ اما هنوز خاطره شيريني لبخندهايت، هر اندوهي را از صفحه دلمان پاک مي کند. تو زنده هميشه تاريخي!

ای امام، تو سبزینه ها را جوانه شور و غرور بودی. اماما! با آمدنت شکوفه های عشق و ایمان را در سرزمین قلب های زمستانی رویاندی و در جشن لاله ها مهمان شدی. وقتی آمدی برای فوج فوج قطره های وامانده در فضا، خطبه پیوند خواندی. تو تفسیر حرکت شدی و هادی مشتهای خشم. تو را می ستاییم که با آمدنت بهار شدن زمستان را تجربه کردیم و با رفتنت زمستان شدن بهار را...

تو سوره حدید بودی و میزان، تا اعمالمان را و حرکات و مواضعمان را با شاهین عدالت تو بسنجیم. میزان بودی برای آنان که در جهان بدین فراخی نفس می کشند اما بدون سنجش و میزان!

 

                      

 

اماما! ما هماره در این بهمن و بهمن های دیگر "سوره آمدنت" و "آیه رفتنت" را تکرار خواهیم کرد.

و فجر بی خورشیدمان باز هم تابان است... 

 

رباعى از امام خمينى (ره)

ای دوست به روی دوست بگشای دری                  صاحب نظرا به مستمندان نظری

ما بی خبرانیم ز منزلگه عشق                                 ای با خبر از بی خبر آور خبری

 

+جمعه 12 بهمن1386ساعت0:26توسط رقیه نیک پور |
الهی
   

   

 

+پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت23:42توسط رقیه نیک پور |
دكتر محمد تيجاني

به بهانه حضور دكتر سید محمد تیجانی

در نخستین کنگره بین المللی غدیر و انسجام اسلامی در ساری

 

دكتر سید محمد تیجانی سماوی از اهالی شهر قفصه تونس است. وی مطابق دین خاندان و همشهری‌های خود، پیرو مذهب مالكی از اهل تسنن بود. پس از گذراندن دوره تحصیلات، در صف دانشمندان درآمد و درباره مذهب حق از مذاهب اسلام، پژوهشی پی‌گیر، هوشمندانه و خستگی ناپذیر كرد و در این راه مسافرت‌ها كرد و در نجف اشرف به محضر آیت الله العظمی خوئی(ره) و شهید آیت الله سید محمد باقر صدر (ره) رسید و پس از بررسی‌های فراوان، عمیقا به تشیع گروید و رسما شیعه شد و شرح گرایش خود را در كتاب ارزشمندی به نام «ثم اهتدیت» تبیین كرد، این كتاب به فارسی به نام « آنگاه ... هدایت شدم » ترجمه شده و با استقبال كم نظیری روبرو شده و در اندك مدتی به چاپ دوازدهم با تیراژهای بسیار رسیده است. دكتر سید محمد تیجانی كتاب‌های دیگری نیز تألیف كرده از جمله كتابی به نام مع‌الصادقین كه در این كتاب با طرح چندین بحث و استدلال، حقانیت مذهب تشیع را ثابت كرده است.

 

                                     

 

مناظره با شهید آیت‌الله صدر درباره توسل

دكتر تیجانی زمانی كه به نجف اشرف رفت، توسط دوستش به محضر آیت‌الله العظمی سید محمد باقر صدر رسید و در محضر ایشان به پژوهش و مناظره پرداخت. نخست چنین پرسید:

علمای سعودی می‌گویند: دست بر قبر كشیدن و توسل به صالحین و تبرك جستن از آنان، شرك به خدا است، نظر شما چیست؟

آیت‌الله صدر:

هرگاه دست كشیدن بر قبر و توسل جستن به این نیت باشد كه آن‌ها (بدون اذن خدا) نفع و ضرر می‌رسانند، چنین كاری شرك است، ولی مسلمانان یكتاپرست می‌دانند كه تنها خدا نفع و ضرر می‌رساند و اولیای خدا، وسیله و واسطه هستند، بنابراین با ا ین نیت كه آن‌ها واسطه هستند، هرگز شرك نیست.

همه مسلمانان از سنی و شیعه، از عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تاكنون در این امر اتفاق نظر دارند، به استثنای وهابیت و «علمای سعودی» كه در همین قرن جدید پیدا شده‌اند و بر خلاف اجماع مسلمانان، رفتار می‌كنندو خون مسلمانان را مباح می‌دانند و بین آن‌ها فتنه انگیزی می‌كنند و دست بر قبر كشیدن و توسل را شرك می‌دانند.

 

  

   پيامبر اكرم (ص) هنگام اعزام اميرالمؤمنين علي (ع) براي تبليغ به يمن به آن حضرت فرمود:

 

«يا علي! اگر يك نفر به دست تو هدايت شود براي تو بهتر است از آنكه تمام آنچه كه خورشيد بر آن مي‌تابد را به تو دهند.»

 

                                      

                                

 

دانلود کتاب « آنگاه ... هدایت شدم » دکتر تیجانی

 

دانلود فیلم گفتگوی برنامه ماه عسل با دکتر تیجانی

 

متن کامل مصاحبه خبرگزاری فارس با دکتر تیجانی هم در ادامه مطلب ... 

ادامه مطلب
+جمعه 14 دی1386ساعت13:54توسط رقیه نیک پور |
آرامگاه عشق
 

     خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟

     پير خميده پشت ؟

     جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟

     يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت

                      چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست

     فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت

     بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست

                                                      بر سنگ سخت گور

                                                                      از بيكران دور

                                                                        با جوهر سر اشك

     دستي نوشته بود

                                   آرامگاه عشق

 

+پنجشنبه 13 دی1386ساعت22:44توسط |
عید عاشقی

 

 

و اکنون در منا هستی...

ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي. اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ شغلت؟ موقعيتت؟ ثروتت؟ ...؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را هر چه هست و هر که هست بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني!

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود وابسته کرده و نگه داشته است، خودت بهتر می دانی...

و ببین خداوند چه زیبا زمینه این قربانی را برای من و تو آماده کرده است. به عرفات می آیی و به مرحله شناخت دست می یابی، در مشعر به آگاهی و شعور می رسی و منا، سرزمین آرزوها رسیدن به عشق را به تو نوید می دهد. و این گونه است که عید قربان، عید نزدیک شدن دلهایی که به قرب الهی رسیده اند فرا می رسد.

روز عرفه را پشت سر می گذاری. روز نیایش، روزی که در آن جان های عاشق بار دیگر به طواف کعبه معشوق می شتابند تا بندگی خود را در نجوای عارفانه دعای عرفه به تصویر کشند.

و برای ما که هنوز توفیق زیارت خانه خدا را نیافته ایم عرفه چه غریب و دلگیر است!

وقتی دعای عرفه را می خوانی، همان مناجات عاشقانه مولایمان امام حسین (ع) با معبود خویش در صحرای عرفات، ناگهان به خود می آیی، لحظه ای درنگ می کنی...

آن گاه که مولایمان در دعای خود می فرمایند:

" یا اِلهی، المُعتَرِفُ بِذُنوبی، فَاغفِرها لی ..."

"ای خدای من، به گناهانم معترفم پس تو از من درگذر..."

خداوندا! پس ما چگونه این کلمات را بر زبان جاری سازیم در حالی که بار گناهانمان آن قدر سنگین است که همیشه در پیشگاهت شرمنده ایم؟ اگر مولایمان با تو این گونه سخن می گوید:

"انا الذی اَسأتَ، انا الذی اَخطأتَ، انا الذی هَمَمتَ، ..."

"من آن بنده ام که بد کردم، من همانم که خطا کردم، من همانم که اهتمام به عصیان کردم..."

پس ما چه بگوییم؟ با چه واژگانی خود را برایت معرفی کنیم؟ چگونه از تو تقاضای عفو و بخشش کنیم؟

خدایا! ما نیز چون مولایمان دست هایمان را به سوی آسمان بلند کرده با چشمانی پر از اشک و با صدایی بلند تو را این گونه می خوانیم:

"یا اَسمَعَ السّامِعین، یا اَبصَرَ النّاظِرین، وَ یا اَسرَعَ الحاسِِبین، وَ یا اَرحَمَ الرّاحِمین..."

"ای شنواترین شنوندگان، ای بیناترین بینندگان، و ای سریع ترین محاسبان، و ای مهربانترین مهربانان..."

خدایا! از تو می خواهیم که در عیدالاضحی، عید بندگی، عید رهایی از تعلقات دنیوی، در عید قربان یاریمان کنی تا از خاکسترهای خویشتن خویش، انسانی نو بسازیم.

 

    زاد   فردای  خود   امروز   از   اینجا     بردار                                                    این   نه  راهیست   که  هر  روز  توان  آمد  و  رفت

 

+جمعه 30 آذر1386ساعت0:38توسط رقیه نیک پور |
حکایت غربت

 

در شب شهادت آخرين بازمانده كربلاي عطش، امام محمد باقر (ع) اشک های چشمانمان مضاعف می شود و طپش قلبمان سنگین تر از دیروز .

دست هایمان بر پنجره های سخت قبرستان غریب و دلگیر بقيع گره می خورد، آنجا که مأوی شكافنده دانش هاست.

چشم هايت را مي بندي و ديوار بقيع را در برابرت مي‌‌‌‌يابي و آنگاه كه دستانت پنجره دیوارش را لمس مي‌كند مرغ جانت پر مي كشد كه بر مزار هاي مطهر و پاكشان حضور يابي، صورت بر خاك معطرشان بگذاري و با سوز دل، غربتشان را به سوگ بنشینی.

ناگاه چشمانت به گنبد سبز رسول الله می افتد، نفست بند می آید، بغضت می ترکد و عرق شرم بر پیشانی ات جاری می شود. یا رسول الله! اینجا مرقد فرزندان توست، اینچنین غریب و مظلوم در قبرستان بقیع!

 

                                                                                       

 

و چه بگویم از بقیع که "شهید آوینی" زیباتر ناگفته های دل را واگویه کرده است:

« حکايت بقيع، حکايت غربت است. غربت اسلام! و با که بايد اين راز را باز گفت که اسلام در مدينه‌النبي از همه‌جا غريب‌تر  است؟

اي اشک‌‌، مهلتي تا بازگويم حکايتي را که قرن هاست در سينه‌ام مستور مانده است و درد آشنايي نيافته‌ام که اين راز سر به مهر را با او زمزمه کنم.

اينجا گورستان بقيع است‌ و اين خاک، گنجينه ‌دار فريادي است که قرن ها ارباب جور آن را در سينه ما محبوس کرده‌اند،  هرچند اشک ما تاب مستوري نداشته است اما اين بار اين بغضي نيست که فقط با گريه باز شود و اين جراحت نه جراحتي است که با مرهم اشک شور التيام يابد.

حکايت بقيع، حکايت غربت است. غربت اسلام! و با که بايد اين راز را باز گفت که اسلام در مدینه النبی از همه‌جا غريب ‌تر است؟

خطاب ما اينجا با عاشقان است و با درد آشنايان، که اين حکايت را ديگر هر دلي تاب شنيدن ندارد. اي چشم، خون ببار تا حجاب از تو بردارند و ببيني که اين خاک گنجينه‌دار نور است و مدفن عشق و اينجا،‌ بقعه‌اي است از بقاع بهشت.

و اگر حجاب از گوش ها و چشم ها بردارند، طنين ناله کروبيان را در ملکوت اعلي خواهد شنيد، و خواهي ديد که چگونه فرشتگان بال در بال، جلوه‌هاي جاوداني رحمات خاص حضرت حق را بر اين خاک گسترانيده‌اند.

اي بقيع، اي مطهر، اي رازدار صديق صديقه اطهر (س)، و اي هم‌نواي مولا مهدي (عج) آن گاه که غريبانه، آنجا به زيارت مي‌آيد.

اي بقيع مطهر، اي گنجينه‌دار نور، اي مدفن عشاق، و اي حکايت‌گر غربت، به راستي اين راز را با که بايد گفت‌ که اسلام در مدينه‌النبي از همه‌جا غريب‌تر است؟

اي بقيع، اي هم‌نواي مولا مهدي، اي راز دار آن يار غريب، بگو آنجا چه مي‌گذرد، هنگامي که او به زيارت قبور مي‌آيد؟

بگو، با ما بگو! لابد صداي گريه غريبانه آن يار مضطر را هنگامي که بر غربت اسلام مي‌گريد، شنيده‌اي؟

بگو، با ما بگو که حبيب ما،‌ در راز گويي‌هاي علي ‌وار خويش، و در مناجاتهاي سجادانه‌اش چه مي‌گويد؟

اي تربت مطهر، اي آن که بر تربت تو جا‌ي‌ جاي نشانه پاي حبيب و اثر اشک هاي غريبانه او باقي است.

اي هم‌نوای « امن يجيب» مولا مهدي، اي کاش که ما به جاي خاک تو بوديم و هنگامي که آن يار غايب از نظر به زيارت قبور مي‌آمد بر پاي او بوسه مي‌زديم.

ای بقیع! اگر آنان توانستند براي هميشه شمس را در غربت غروب نگاه دارند، تو نيز غريب خواهي ماند...»

 

+دوشنبه 26 آذر1386ساعت22:3توسط رقیه نیک پور |
سرآغاز

به نام او که نامش بهترین سرآغاز است

امروز، روز تولد این وبلاگه. هفتم آبان سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش

امید که بتونیم مروج حقیقت، دینداری، صلح، پاکی وانسان دوستی باشیم...

+دوشنبه 7 آبان1386ساعت9:20توسط رقیه نیک پور |