تبليغاتX
دل نوشته های من
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر...

 

ناتانائیل، آرزو مکن که خدا را جز در همه جا، در جایی دیگر بیابی.

هر آفریده ای نشانه خداوند است، اما هیچ آفریده ای نشان دهنده او نیست. همین که آفریده ای نگاهمان را به خویش معطوف می کند، ما را از راه آفریدگار باز می گرداند.

کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری!

ناتانائیل، کاش هیچ انتظاری در وجودت حتی رنگ هوس هم به خود نگیرد، بلکه تنها آمادگی برای پذیرش باشد. منتظر هر آن چه به سویت می آید باش و جز آن چه به سویت می آید آرزو مکن. بدان که در لحظه لحظه روز می توانی خدا را به تمامی در تملک خویش داشته باشی. کاش آرزویت از سر عشق باشد و تصاحبت عاشقانه. زیرا آرزویی ناکارآمد به چه کار می آید؟

ناتانائیل، تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن، ناتانائیل، یعنی در نیافتن این که او را هم اکنون در وجود خود داری. تمایزی میان خدا و خوشبختی قائل مشو و همه خوشبختی خود را در همین دم قرار ده...

                                                           آندره ژید- نویسنده فرانسوی

+پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت23:36توسط رقیه نیک پور |
خدا نیز آن جا بود

در روزگاران پیشین، آن گاه که اولین لرزش صدا بر لبانم جاری شد، بر فراز کوهی مقدس رفتم و با خدا این گونه سخن گفتم:

پروردگارا! من بنده توام. قدرت و اراده پنهان تو، قانون من است و من، همواره فرمانبردار تو خواهم بود. اما خدا هیچ جوابی نداد و چونان طوفانی عظیم گذر کرد.

پس از هزار سال، بر بلندای کوه مقدس قدم نهادم و دوباره خدای را این گونه سخن گفتم:

پروردگارا! من آفریده توام. مرا از گِل سرشتی و تمام هستی ام از توست.

و خدا هیچ پاسخی نگفت اما چون هزار بالی شتابان گذشت.

هزار سال بعد، بلندای کوه مقدس را صعود کردم و باز خدای را چنین ندا دادم:

ای پدر! من فرزند توام. با شفقت و عشق مرا زندگی بخشیدی، من نیز با عشق و پرستش، وارث پادشاهی تو خواهم شد.

و خدا چیزی نگفت و چونان مَهی که تپه های دور دست را می پوشاند، دور شد.

پس از هزار سال، آن کوه مقدس را بالا رفته، دوباره خدای را این گونه گفتم:

ای خدای من، ای آرزوی من و انجام من، دیروزِ توام و تو امروز منی. من ریشه تو در زمین و تو گُل من در آسمانی و ما در نگاه گرم خورشید رشد خواهیم کرد.

پس، همان لحظه خدا به سویم خم شد و به آرامی عباراتی شیرین و دلنشین در گوشم نجوا کرد و همانگونه که دریایی، جویباری ضعیف را بر خویش می کشد، مرا در خود پذیرفت.

و هنگامی که دره ها و دشت ها را فرود می آمدم، خدا نیز آن جا بود...

                                                                                       جبران خلیل جبران

+سه شنبه 1 مرداد1387ساعت6:20توسط رقیه نیک پور |
جبران خلیل جبران

هفت بار از روح خودم متنفر شدم:

نخستین بار زمانی بود که او خود را ذلیل کرد تا ارتقا پیدا کند.

بار دوم، زمانی بود که او در برابر دیدگان افلیج جست وخیز می کرد.

بار سوم، زمانی بود که او بین دشوار و آسان مخیر شد و او آسان را انتخاب کرد.

بار چهارم، زمانی بود که خطایی مرتکب شد و با این گفته که دیگران نیز خطا می کنند ، خود را تسکین داد.

بار پنجم، زمانی بود که به دلیل ضعف خویش ، تحمل کرد ، اما تحمل خویش را حمل بر قدرت خویش کرد.

بار ششم، زمانی بود که صورتی زشت را نکوهش کرد و ندانست که آن صورت ، یکی از نقاب های خود اوست.

بار هفتم، زمانی بود که ترانه مدحی سرود و آن ترانه را فضیلت خویش تلقی کرد.

                                                                                                        جبران خلیل جبران

 

+دوشنبه 22 بهمن1386ساعت17:15توسط رقیه نیک پور |