نزديك است ميانِ چهار قبيلهي بزرگِ عرب، جدالي عظيم دربگيرد. روساي چند قبيله ظرفي از خون فراهم ميكنند و دستهاي خود را در آن فرو ميبرند تا پيمان ببندند كه مبادا دستِ ديگري افتخارِ نصبِ حجر را از ايشان بربايد. لاشهخواران جدالي عظيم را به انتظار نشستهاند.عاقبت حكميت جواني تازهوارد را ميپذيرند. پس حجرالاسود را ميانِ عباي جواني ميگذارند، كه به نقلِ پيشگويان، مهرِ پيامبري بر شانه دارد. مردمان هلهله ميكنند براي آن كه پس از اين پيامبر خواهد شد چرا كه جدالي ختم به خير شده است. و عبا از ميراثِ پيامبر است. همان پيامبري كه پروردگار در كتابش -نه به طعنه- فرموده بود: “هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟ (رحمان-60)
و حالا چهل قبيلهي بزرگِ عرب به جدالي عظيم فرا خوانده شدهاند. و اين بار نه در ظرفِ خون كه در دشتِ خون دست آلودهاند و پيمان بستهاند مبادا كه فتحي چنين شكوهمند نصيبِ ديگران شود. و همان عبا اينبار از دوشِ پسرِ همان پيامبر برداشته ميشود و روي زمين پهن ميشود. تا به جاي سنگي سياه، گوهري سرخ بر آن نهاده شود. شبيهترين مردمان به همان پيامبر را در عباي همان پيامبر ميگذارد. چرا كه پارههاي جسمِ او را نميتواند به بر بگيرد. پس اينبار اطرافِ عبا را جوانانِ بنيهاشم ميگيرند و نه حجر را به كعبه، كه گوهر را به خيمه ميبرند... مردمان براي آن كه پسرِ پيامبر است، هلهله ميكنند چرا كه جدالي ختم به خير شده است.
سلام بر حسين كه جانش را تقديم نمود ، سلام بر آن كسى كه در نهان و آشكار خدا را اطاعت نمود ، سلام بر آن كسى كه خداوند شفا را در خاكِ قبرِ او قرار داد ، سلام بر آن كسى كه (محلِّ) اجابتِ دعا در زيرِ بارگاه اوست ، سلام بر آن كسى كه امامان از نسل اويند ، سلام بر فرزندِ خاتم پيامبران ، سلام بر فرزند سرور جانشينان ، سلام بر فرزند فاطمه زهراء ، سلام بر فرزند خديجه كبرى ، سلام بر فرزند سدرة المنتهى ، سلام بر فرزند جنّة المأوى ، سلام بر فرزند زمزم و صفا ، سلام بر آن آغشته به خون ، سلام بر آنكه (حُرمَتِ) خيمه گاهش دريده شد ، سلام بر پنجمينِ اصحابِ كساء ، سلام بر غريبِ غريبان، سلام بر شهيدِ شهيدان ، سلام بر مقتولِ دشمنان ، سلام بر ساكنِ كربلاء ، سلام بر آن كسى كه فرشتگانِ آسمان بر او گريستند ، سلام بر آن كسى كه خاندانش پاك و مطهّرند ، سلام بر پيشواى دين ، سلام بر آن جايگاههاى براهين و حُجَجِ الهى ، درود بر آن پيشوايانِ سَروَر، سلام بر آن گريبان هاى چـاك شده، سلام بر آن لب هاى خشكيده، سـلام بر آن جان هاى مُستأصل و ناچار ، سـلام بر آن ارواحِ (از كالبد) خارج شده ، سلام بر آن جسـدهاى عـريان و برهـنه ، سـلام بر آن بدن هاى لاغر و نحيف ، سلام بر آن خون هاى جارى ، سلام بر آن اعضاىِ قطعه قطعه شده ، سلام بر آن سرهاىِ بالا رفته (بر نيزه ها)، سلام برآن بانوانِ بيرون آمده (از خيمه ها)، سلام بر حجّتِ پروردگارِجهانيان...
تشنه است و نگاه غمبارش
خورده باچشم نخلها پیوند
روشناى دوچشم معصومش
مىكشد آفتاب را در بند
منتظر ایستاده تا آید
از ره آن یكه تاز بى پروا
میشودلحظه لحظه از هرنخل
حال سقاى خویش را جویا
شادمانه به خویش مىگوید
بى شك آن رفته، باز مىآید
وعده آب داده او با من
سوى این خیمه باز، مىآید
تشنگى رفته رفته مىكاهد
قدرت استقامت او را
مضطرب ایستاده مىكاود
چشم او خیره خیره هر سو را
نخلهاى شكسته قامت را
بیند افسرده و سرافكنده
آن نشانهاى استقامت را
او ز خود شرمسار مىپرسد
از چه رو پشت نخلها خم شد
چهره آسمان نیلى فام
این چنین تیره از چه ماتم شد
من نمىخواهم آب، اى كاش او
نزد من سوى خیمه باز آید
مىرود تشنگى ز یادم گر
باز، بازوى خیمه، باز آید
آفتاب از سریر نیلیاش
مىكشد نعرههاى آتش بار
نفس گرم و زهرناكش را
مىدمد او به صحنه پیكار
گوییا هر چه در زمین است او
تشنه در كوى خویش مىخواهد
چون به بانگى كه آتشین است، او
خاك را سوى خویش مىخواهد
كودك خسته همچنان تشنه
چشم در راه رفتهاش دارد
در زمینى كه قحطى آب است
چشم او همچو ابر مىبارد
غمگنانه به خویش مىگوید:
انتظارم به سر نمىآید
از غبار كنار شط پیداست
رفته من دگر نمىآید
...

گفتا خمیدن قدم از بار ماتم است
گفتم به چرخ بهر چه پوشیده ای کبود
آهی کشید و گفت که ماه محرم است

محرم آمد
محرم آمد مثل پرنده ای غریب از التهاب خاکستری آسمان!
ماه سرخ، ماهی که در آن عشق آفریده شد و مردانگی و شرف در عطش معنا گرفت. ماهی که هیچ واژه ای گنجایش اندوه بیکرانه آن را ندارد، ماهی که هر ساله خون خدا را بر آسمان دنیا می پاشد.
محرم، ماهی که تمام تاریخ وامدار یک نیمروز آن است. ماهی که خاک و خون، آتش و عطش، مشک و تیر، رازهای سر به مهر آن اند. ماهی که هفتاد و دو آیه سرخ بر صحیفه دل ها نازل شد و هفتاد و دو کهکشان در مدار هستی قرار گرفت.
سال هاست که محرم سیاه پوش است و سینه ها از سوگ در جوش و خروش. سال هاست که کربلا خانه نشین دل ها در روزهای محرم است...

ای ماه خدا! در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زده اند! و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای داده ای! ای ماه خون! بار دیگر از راه میرسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلاله های سرخ را به گوش جان می رسانی. دوباره سکوت تاریخ را درهم می شکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره ها آزاد می کنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش می رسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا می خواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست می کند.
و سلام بر محرم الحرام، ماه آغازین سال هجری قمری!
محرم راز دل بلاجویان و حرم مصفای اهل دل است، محرم نقطه پرگار اهل ولایت، محرم کتاب خون و شهادت، شور و شعور و کتاب عشق و شکوه شقایق شیدایی و کتاب غلبه نور بر ظلمت و جهل و نادانی است.
محرم ماه حماسه و شجاعت و جوانمردی، ماه ظلم ستیزی و مبارزه با تبعیض و ذلت است. محرم ماه امر به معروف و نهی از منکر و جمیع منکرات است.
و سلام بر حسین! سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا و سلام بر حسین! نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید، عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.
سلام بر حسین! که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت.
سلام بر حسین! سالار همه ناشران عقیده و جهاد و سلام برحسین سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است.
حسین، عاشورا را آفرید و عاشورا حسینیان زمانه را، حسین خود را در بلا افکند تا ولا و ولایت به معنا بنشیند «البلاء للولا» با خون حسین تفسیر شد و مسجدالاقصی و کعبه هدی با خون حسین بقا یافت. حسین چون کتابی بی شیرازه، جسمش را به دم تیغ جباران سپرد تا شیرازه قرآن را مستحکم گرداند. حسین با خون خود عدالت، مظلومیت و عبودیت را عاشقانه تعبیر کرد.
حسین همه را به تلاش و مبارزه برای دستیابی به حقیقت زندگی فرا خواند. چرا که پیام کربلا و عاشورا پیام حریت، عدالت، عزت و سرافرازی است و نباید این اهداف بزرگ در مکتب حسین فراموش شود. اگر این اهداف نادیده گرفته شود فلسفه عزاداری و به تبع آن راه حسین(ع) فراموش خواهد شد. حسین بر ما آموخت که چگونه، عقیده را پاس بداریم. او راه جاودانگی معنوی و مردی را از راه درست و اصولی ترسیم کرد. پس بر او سلام باد..
امام رضا (ع):
" هر گاه ماه محرم فرا می رسید پدرم خندان دیده نمی شد."
بار بگشاييد٫ اينجا کربلاست
آب و خاکش با دل و جان آشناست
السلام ای سرزمين کربلا
السلام ای منزل نور خدا
السلام ای وادی دلجوی عشق
وه چه می آيد اينجا بوی عشق
السلام ای خيمه گاه خواهرم
قتلگاه جان گداز اکبرم
کربلا گهواره اصغر تويی
مقتل عباس مه پيکر تويی
آمدم٫آغوش خود را باز کن
بستر مهمان خود را ساز کن

امشب دیگر آهنگ مناجات سجّاد، سکوت شب را نمی شکند و مدینه هرگز صدای نیایش عرفانی او را نمی شنود. سپهر فاطمه را برای همیشه خاموش کردند تا نوای حق دیگر گوش پلید شان را نیازارد .
یا سید الساجدین! ترنم روز و شب اشك تو پرده از چهره تزوير ايل دشنه برداشت و سيل اشك تو، خانمان ظلم و ستم شان را ويران ساخت.
امام زین العابدین(ع) این معلم ايستادگي و صبوري، عمری بر شهادت مظلومانه پدر اشک ریخت و در عظمت فاجعه ی کربلا سوخت و دمی دست از رسوا ساختن حکومت کفرآمیز و جنایات ننگین یزید برنداشت تا پرده از اسرار عاشورا کنار زد و اینک...
اینک مدینه حال و هوای دیگری دارد و بقیع در انتظار در آغوش کشیدن سومین فرزند فاطمه در التهاب است.
پیشوای چهارم شیعیان، آن که شمشیر دعایش سپر بلا گردان مسلمانان بود و سوز راز و نیازش ، در عصر اوج اختناق اموی، ظلمت زدای شرک و نفاق و بدعت از زندگی آنان؛ از این قفس خاکی رهایی یافت و به آرزوی دیرینه اش رسید و در جوار رحمت حق آرمید و به خاندان پاک خویش پیوست.

سلام بر زینب، بانوی قهرمان کربلا
سلام بر زینب، پیامبر خون شهیدان نینوا
سلام بر زینب، تندیس صبر و وفا
که طنین نام حسین(ع)، یادآور نام توست. تو که با هر شهیدی که بر خاک می غلتید شهید می شدی و با هر اشکی که از چشمی فرو می ریخت بغضت می شکفت...
فریاد بزن خواهر! از عطش بگوی و از کربلا. از حسین بگو و از عاشورا. از نخل های سر بریده بگوی و از عطشی که جان ها را به آتش کشید. زخم های مکرر را خطابه کن، واژه های سکوت را فریاد بزن، از مسیر کوفه و شام حکایت کن...
و چه سخت گذشت شبی که زینب این اسوه صبر و بردباری شکسته به نماز نشست...
مردی ز شط باور سبزت وضو گرفت تاریخ زن ز غیرت تو آبرو گرفت زینب، حماسه ساز حماسی ترین قیام روح شرافت از سخنت رنگ و بو گرفت ای آفتاب، زلزله در شش جهت فکند بغضی که از سقیفه تو را در گلو گرفت در گوش کوفه، غنچه خشمت گل آفرید وقتی تگرگ ولوله از چار سو گرفت بر کام تو صدای خداوند ذوالفقار خیبر گشود و خواب ز چشم عدو گرفت
عاشورا، روز نمایش تمامی عشق بر پرده هستی است. عاشورا، جلوه همه زیبایی هایی است که قلم در صفحه گیتی می نگارد. عاشورا، مطلع سرخ همه غزل هایی است که در رثای جانان سروده می شود. عاشورا، نقطه اوج بندگی است...
و حسین، فریادی است برخاسته از سکوت بیست و پنج ساله ولایت و قیامی است برای تفسیر خانه نشینی علی(ع). حسین آمده است تا حقیقتی را که کوفیان مجال نمودش را ندادند دوباره احیا کند. آمده است تا کوته فکران نیندیشند که علی(ع) در کوفه کشته شد و خون او به زمین ریخت و همه چیز پایان یافت!
حسین، نوری است در میان تاریکی دل هایی که چشم هایشان را بستند و بر کشتن پسر رسول خدا بر هم سبقت گرفتند! آنانی که در ذیحجه سال 60 هجري، در مكه ماندند و نديدند قافلهاي را كه حجاش نيمهتمام ماند و از حرم بيرون شد، ميخواستند بر گِردِ كدام كعبه طواف كنند؟ قربانيشان را به كدام منا ببرند؟ به كدام شيطان، سنگ بزنند؟
آنها كه در عرفهي آن سال، به هواي حج ماندند، آيا نميدانستند كه اين روح قبله است كه دارد احرام خون ميبندد تا به مناي عشق برود و قربانيهايش را با خود ميبَرد كه شيطان را رسوا كند؟
به خدا كه ميدانستند؛ اما ماندند و نصيبشان تنها "چرخيدن" دور سنگي سياه شد و سنگ انداختن به سنگها و دلشان كه از همه سنگتر بود!
و چه بگویم از تو ای حسین! چه بگویم از قیامت! از مظلومیتت! از شهادتت!... که شهادت تو، راهی را که پیامبران الهی آغاز کردند به سر منزل مقصود رسانید و به راستی اگر نبود حسین(ع) و آل پاکش، آیا امروز چیزی از شریعت محمد(ص) به جا مانده بود؟
آری! حسین، تجسم دین و تندیس عشق است. خون بهای حسین، معرفت است و عاشورای او سرفصل عشق و شور و عرفان بزرگ مردان الهي و نشان آفرينش عزت و اقتدار و آرمان گرايي بزرگ زناني است كه حيات اسلام ناب محمدي (ص) را در آزادي و آزادگي جاودانه ساختند...
از آسمان نگاهت شكيب ميبارد
ز زخم هاي تنت يا حبيب ميبارد
جواب ناله "هل من معين" جانسوزت
ز بال هر ملك "امن يجيب" ميبارد
هجوم نيزه و شمشيرها مگر كم بود
كه سنگ هم به سرت اي غريب ميبارد
هزارسال ز چشم جهانيان شب و روز
براي زخم تن تو طبيب ميبارد
هنوز هم به نفس هاي صبح كرببلا
مسيح حنجره ات بوي سيب ميبارد
تاسوعا، روز اثبات ایثار و از جان گذشتگی است که ابوالفضل العباس، این بزرگ آموزگار بی بدیل فتوت و مردانگی آن را در همیشه تاریخ جاودانه ساخت.
آن هنگام که عباس، عموی کودکانی که از فرط تشنگی در انتظار قطره ای آب هستند به سوی فرات رهسپار می شود...
آن هنگام که عباس، علمدار قافله ای که به سوی معبود می شتابند به فرات می رسد...
آن هنگام که عباس، ساقی دشت کربلا خود از آب نمی نوشد و آن را بر زمین می ریزد ...
چه کسی می تواند عظمت این حادثه را به سخن درآورد؟
ابوالفضل العباس، قمر بنی هاشم، فرزند علی(ع) چه با شکوه مشک را با خود همراه می کند... گویی نگاه های معصومانه و منتظر کودکان شوق رفتنش را بیشتر می کند.
اما... اما نمی دانم چرا ناگهان فریاد "واعطشا" کودکان خاموش شد؟ چه کسی آن ها را سیراب کرده است؟ نه! از آب خبری نیست... شاید عمود خیمه عباس به زمین افتاده است... شاید حسین(ع) علمدارش را از دست داده است... شاید ماه آسمان ها در زمین غروب کرده است... شاید...
در مشك تشنه، جرعهي آبي هنوز هست
اما به خيمهها برسد با كدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ يا اخا
وقتي كنار درك تو، كوه از كمر شكست
تيري زدند و ساقي مستان ز دست رفت
سنگي زدند و كوزهي لبتشنگان شكست!
شد شعلههاي العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشمها نشست
تا گوش دل شنيد، صداي "الست" دوست
سر شد "بلي"ي تشنهلبانِ مِي الست
ناگاه بانگ ساقي اول بلند شد
پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست
بارانِ مِي گرفت و سبوها كه پر شدند
در موج تشنگي، چه صدفها كه دُر شدند
آن قدر عاشق معشوقش شده بود که هر چه داشت خرج او کرده بود. دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود . فقیر فقیر شده بود. نمی دانست چه کند ؟ ناگهان صدایی شنید یادش آمد هنوز چیزی برای فداکردن دارد . به خیمه رفت تا «علی اصغر» را هم بیاورد...
شش ماهی می شد که به کربلا آمده و در آن جا ساکن شده بود اما هنوز به زیارت قبر امام حسین (ع) نرفته و داخل حرم مطهر نشده بود. از بزرگان هند بود و هر گاه که قصد زیارت امام حسین(ع) را می کرد به جای این که به حرم مطهر برود بر بام منزلش می رفت و به آن حضرت سلام می کرد و زیارت مینمود.
ماجرا را به «سید مرتضی» که از بزرگان آن عصر و به « نقیب الاشرف» معروف بود رساندند. سید مرتضی به منزل او رفت و به او گفت: «از آداب زیارت در مذهب اهلبیت علیه السلام این است که داخل حرم شوی و عقبه و ضریح را ببوسی. این روشی را که تو داری، برای کسانی است که در شهرهای دور هستند و دستشان به حرم مطهر نمیرسد.»
آن مرد چون این سخن را شنید گفت: ای «نقیب الاشرف» از مال دنیا هر چه بخواهی از من بگیر و مرا از رفتن معذور دار.
هنگامی که سید مرتضی سخن او را شنید بسیار ناراحت شد و گفت: «من که برای مال دنیا این سخن را نگفتم؛ بلکه این روش را بدعت و زشت میدانم و نهی از منکر واجب است.»
وقتی آن مرد این سخن را شنید، آه سردی کشید و از جا برخاست. غسل زیارت کرد و بهترین لباسش را پوشید و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گریان به سمت حرم حرکت کرد تا این که به در صحن مطهر رسید .
نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شریف را بوسید. سپس برخاست. با رنگ و روی زرد و لرزان همانند کسی که یک سوم روحش خارج شده باشد، حرکت میکرد تا این که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمین را بوسید و برخاست و مانند کسی که در حال احتضار باشد داخل ایوان مقدس گردید و با سختی تمام خود را به در رواق رسانید.
هنگامی که چشمش به ضریح مطهر افتاد، نفسی اندوهناک بر آورد و ناله جانسوزی کشید و آنگاه با حالت ضجه و زاری گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سیدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سیدُالشهداء؟ ؛ آیا اینجا جای افتادن امام حسین علیه السلام است؟ آیا اینجا جای کشته شدن حضرت سیدالشهداء است؟»
این را گفت و نقش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد و به شهیدان راه حق پیوست...
کوفه خشکسالی شده بود. خیلی وقت بود باران نباریده بود. آمدند پیش حضرت علی(ع). ایشان فرمودند به فرزندم حسین بگویید برایتان دعا کند. آمدند پیش امام حسین.(ع)حضرت دعا کردند و باران بارید. خوشحال شدند. گفتند: جبران می کنیم....
دستی بر آب خیره شد، برد نام تو
تا بي بهانه ياد كند از مقام تو
از اينكه قرن هاست برايت سرودهاند
ثبت است در جريده عالم دوام تو
از مكه كندي و دل كعبه چنان گرفت
كامد سياهپوش به بيت الحرام تو
صدها هزار گرگ گرسنه كه يافتند
خود را حقير و گمشده در ازدحام تو
اي شير نيزه زار چه كردي كه قرنهاست
شمشير مي زنند دليران به نام تو
بعد از تو آبها همه دريا شده اند
طوفان به پاست از عطش انتقام تو
با زخم مشك و چشم برادر گريستند
يك عمر، يك فرات، غريبان شام تو
صبحت سري به سجده و شامت سري به طشت
نازم به حسن مطلع و حسن ختام تو
محرم آمد...
محرم آمد تا بار دیگر هفتاد و دو آیه سرخ را بر صحیفه دل هایمان نازل کند و هفتاد و دو کهکشان را در مسیر هستی قرار دهد.
محرم آمد تا بار دیگر پروانه های عاشق جان مان در گرد شمع وجود مولایمان، امام حسین (ع) بال بگشایند.
محرم آمد تا بار دیگر دست دل هایمان را بر پنجره های حرم اباعبدالله(ع) گره بزند و چشمان اشکبارمان را به غبار روبی مزارش میهمان کند.
محرم آمد تا بار دیگر صحرای تفتیده، نخل های سر بریده، خیمه های سوخته و سرهای روی نیزه را در ذهن مان تداعی کند.
محرم آمد تا بار دیگر دلیری، مردانگی، ایثار، از جان گذشتگی، اخلاص و شجاعت را عینیت بخشد.
محرم آمد تا بار دیگر سکوت تاریخ را در هم شکند و فریاد "هیهات منا الذله" را در گوش جهانیان طنین انداز کند.
محرم آمد تا بار دیگر ماوایی باشد برای اشک هایمان، بغض هایمان، نجواهایمان، ... برای دعاهایمان.
محرم آمد ...
اما چه غریب، غریب تر از همیشه ...

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا
بـه لطـمههـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا
سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی
به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مـهـدی
سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش
به لحظه های پـر از حزن غرق درد و ملالش
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب
بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـب
سلام من به محرم به دست و مشک ابوالفضل
بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل
سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب
بــه پـاره پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب
سلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش
سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش


