صدای انفجار آمد و سنگرش رفت هوا٬ هر چه صدایش زدیم جواب نداد...
رفتیم جلو سرش پر از ترکش شده بود٬ جیبهایش را خالی کردیم. یک کاغذ جالب تویش پیدا کردیم
«گناهان هفته: شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل٬ یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب٬ دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر یومیه٬ سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن٬ چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن٬ پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن٬ جمعه: تمام نکردن صلواتهای مخصوص جمعه»

سه ماه قبل از شهادت شهيد صياد شيرازي، در ايام ماه مبارك رمضان در عالم خواب ديدم ايشان آمدند در منطقة عمومي طلائيه كه ما مشغول ساخت يك حسينيه در جوار شهداي گمنام بخاك سپرده شده در آنجا بوديم . در دست ايشان يك پارچه سفيد بود كه با خط سرخ بسيار زيبايي در آن زيارت عاشورا نوشته شده بود و اين شهيد بزرگوار آن را به ما هديه کرد.
وقتي بيدار شدم در ذهنم اينگونه آمد كه ايشان قصد دارند كمكي به ساخت اين حسينيه به ما برسانند. سه روز بعد ايشان را در مسير نماز ديدم، فردي كه هميشه مقيد به نماز اول وقت و جماعت بود، خدمتشان عرض كردم كه «امير، من يك خوابي را ديدم، نمي دانم تعبيرش چيست؟ و نمي دانم شما براي حسينيه چه كمكي ميخواهيد بكنيد؟»
رفتم در اين فضا كه حتماً يك كمك مادي از ايشان بگيريم، ايشان در جواب به بنده با خنده گفتند «مگر اينكه از اين خوابها براي من ببينيد ولي انشاءا... خير است.»
اما سه ماه بعد، فهميدم که حکمت اين زيارت عاشوراي سرخ چيست؟ درست روز شهادت ايشان، مصادف شد با روز افتتاح حسينيه طلائيه، همان روزي كه مسئولين استان خوزستان تشريف آورده بودند اين حسينيه را افتتاح كنند . در آن مراسم خبر شهادت اين شهيد بزرگوار را با ماجراي پارچه سفيد منقش به زيارت عاشورا، به حاضرين اعلام كرديم كه همگي متأثر شدند. آنجا به دوستان گفتم كه اگرچه شهيد صياد در ظاهر به حسينيه طلائيه چيزي نداد اما در واقع خون سرخش را براي امام حسين(ع) خرج کرد، و ما خون ايشان را در قالب زيارت عاشورا به خط سرخ ديديم كه براي ما تجلي كرد.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد

"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.
عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام.
عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است
براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنام. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علائق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم ..."

گوشه هایی از وصیت نامه شهید چمران بود و متن زیر نیز آخرین نوشته دکتر چمران است که چند دقیقه قبل از شهادت آن را نگاشته است. ظهر روز 31 خردادماه 1360، دهلاويه، تركش خمپاره دشمن، شهادت و عروج!!!
" ای حیات! با تو وداع می کنم، با همه مظاهر و جبروتت. ای پاهای من! می دانم که فداکارید و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت –صاعقه وار- به حرکت در می آیید؛ اما من آرزویی بزرگ تر دارم. به قدرت آهنینم محکم باشید. این پیکر کوچک؛ ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید. در این لحظات آخر عمر، آّبروی مرا حفظ کنید. شما سال های دراز به من خدمت ها کرده اید. از شما آرزو می کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه، ادا کنید. ای دست های من! قوی و دقیق باشید. ای چشمان من! تیزبین باشید. ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل کن. به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید. من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم؛ آرامشی ابدی. چه، این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد."
روح بلند و آسماني اش قرين رحمت واسعه ي الهي باد ...
قلم را بر صفحه کاغذ می گذاری تا بنویسی...
از چه؟
از آن چه دیده ای و لمس کرده ای، از آن چه که با تمام وجود حسش کرده ای.
چه دیده ای مگر؟
شلمچه... ماوای هزاران هزار عاشق در جوار معشوق!
طلائیه... اوج دلدادگی پاکان روزگار بر سه راهی شهادت!
هویزه... تابلوی عظیم اخلاص و بندگی در حضور معبود!
اروندکنار... عرصه جانبازی و ایثار عاشقان شهادت!
آن جا همه اش خاک بود و خاک و خاک
و این خاک چه پاک و مقدس است!

اینجا در کنار این خاک ها به اصل خویش باز می گردی، به خاک!
که از آن آفریده شدی و در آن آرام خواهی گرفت.
و چه خاکی است این خاک...
خاکی که یک آسمان ستاره را در خود جای داده است. خاکی که نجواهای عاشقانه مردان خدا را همیشه با خود زمزمه می کند. خاکی که تحویل نفوس پاک شهدا را به چشم دیده است. خاکی که فقر مخلوق در مقابل غنای خالق را در پیشانی عاشقان خدا لمس کرده است. خاکی که اشک های ناب آنان را در خود جذب کرده است. خاکی که از ذره ذره آن بوی بهشت به مشام می رسد و از جای جای آن گل روی یک شهید می شکفد.
خاکی که...
خاکی که پیکرهای مطهر شهیدان، این امانت های الهی را هنوز در خود جای داده است.
و چه اضطرابی سراسر وجودت را فرا می گیرد وقتی یک مشت از این خاک را برمی داری...
و دیگر چه بگویم که
هر چه گویم عشق را شرح وبیان چون به عشق آیم خجل گردم از آن
می گفت: « در مکه از خدا چند چیز خواستم؛ یکی اینکه در کشوری که نفَس امام نیست، نباشم؛ حتی برای لحظه ای، بعد تو را از خدا خواستم و دو پسر – بخاطر همین هر دفعه می دانستم بچه ها چی هستند. آخر هم دعا کردم نه اسیر شوم، نه جانباز.» اتفاقاً برای همه سوال بود که حاجی این همه خط میرود چطور یک خراش بر نمی دارد. فقط والفجر 4 بود که ناخنشان برید. آن شب این را که گفت اشک هایش ریخت. گفت:«اسارت و جانبازی ایمان زیادی می خواهد که من آن را در خود نمی بینم. من از خدا خواستم فقط وقتی جزو اولیاء الله قرار گرفتم – عین همین لفظ را گفت – درجا شهید شوم.»
حاجی برای رفتنش دعا می کرد، من برای ماندنش. قبل از عملیات خیبر آمد به من و بچه ها سربزند. خانه ما در اسلام آباد خرابی پیدا کرده بود و من رفته بودم خانه حاج محمد عبادیان که بعدها شهید شد. حاجی که آمدند دنبالم، من در راه برایش شرح و تفصیل دادم که خانه این طوری شده، بنایی کرده اند و الان نمی شود آنجا ماند. سرما بود. وسط زمستان. اما وقتی حاجی کلید انداخت و در را باز کرد، جا خورد. گفت: «خانه چرا به این حال و روز افتاده؟» انگار هیچ کدام از حرف های مرا نشنیده بود!
رفتیم داخل خانه. وقتی کلید برق را زد و تو صورتش نگاه کردم، دیدم پیر شده. حاجی با آن که 28 سال سن داشت همه فکر می کردند جوان بیست و دو، سه ساله است؛ حتی کمتر. اما من آن شب برای اولین بار دیدم گوشه چشمهایش چروک افتاده، روی پیشانیاش هم. همان جا زدم زیر گریه، گفتم: «چه به سرت آمده؟ چرا این شکلی شده ای؟» حاجی خندید، گفت:«فعلاً این حرف ها را بگذار کنار که من امشب یواشکی آمده ام خانه. اگر فلانی بفهمد کله ام را می کَند!» و دستش را مثل چاقو روی گلویش کشید. بعد گفت: «بیا بنشین اینجا، با تو حرف دارم.» نشستم. گفت: «تو میدانی من الان چه دیدم؟» گفتم؟ «نه!» گفت: «من جداییمان را دیدم.» به شوخی گفتم: «تو داری مثل بچه لوس ها حرف میزنی! گفت: «نه، تاریخ را ببین. خدا هیچ وقت نخواست عشّاق، آنهایی که خیلی به هم دلبسته اند، با هم بمانند.» من دل نمی دادم به حرفهای او. مسخره اش کردم. گفتم: «حال ما لیلی و مجنونیم؟» حاجی عصبانی شد، گفت:«من هر وقت آمدم یک حرف جدی بزنم تو شوخی کن! من امشب می خواهم با تو حرف بزنم. در این مدت زندگی مشترکمان یا خانه مادرت بوده ای یا خانه پدری من، نمی خواهم بعد از من هم این طور سرگردانی بکشی. به برادرم می گویم خانه شهرضا را آماده کند، موکت کند که تو و بچه ها بعداز من پا روی زمین یخ نگذارید، راحت باشید.» بعد من ناراحت شدم، گفتم:«تو به من گفتی دانشگاه را ول کن تا به هم برویم لبنان، حالا...» حاجی انگار تازه فهمید دارد چقدر حرف رفتن میزند، گفت:«نه، اینطور ها نیست. من دارم محکم کاری می کنم. همین»
فردا صبح راننده با دو ساعت تاخیر آمد دنبالش. گفت: «ماشین خراب است، باید ببرم تعمیر.» حاجی خیلی عصبانی شد، داد زد:«برادر من! مگر تو نمی دانی که بچه های زبان بسته تو منطقه معطل ما هستند. من نباید اینها را چشم به راه می گذاشتم.» از این طرف من خوشحال بودم که راننده تا برود ماشین را تعمیر کند حاجی یکی دو ساعت بیشتر می ماند. با هم برگشتیم خانه، اما من دیدم این حاجی با حاجی دفعات قبل فرق می کند. همیشه می گفت: «تنها چیزی که مانع شهادت من می شود وابستگی ام به شما هاست. روزی که مساله شما را برای خود حل کنم، مطمئن باش آن وقت، وقت رفتن من است.»
خبرشهادت حاجی را داخل مینی بوس از رادیو شنیدم.
شوهرم نبود. اصلا هیچ وقت در زندگی برایم حالت شوهر نداشت. همیشه حس می کردم رقیب من است و آخر هم زد و برد.
وقتی می رفتیم سردخانه باورم نمی شد. به همه می گفتم:«من او را قسم داده بودم هیچ وقت بدون ما نرود» همیشه با او شوخی می کردم، می گفتم» «اگر بدون ما بروی، می آیم گـُوشت را میبرم!» بعد کشوی سردخانه را می کشند و می بینی اصلا سری در کار نیست. می بینی کسی که آن همه برایت عزیز بوده، همه چیز بوده...
طعمی که در زندگی با او چشیدم از جنس این دنیا نبود، مال بالا بود، مال بهشت. خدا رحمت کند حاجی را!
شهید همت به روایت همسر
«من هرگز اجازه نمی دهم که صدای حاج همت در درونم گم شود ٬ این سردار خیبر ٬ قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است.»
شهید سید مرتضی آوینی
نامش؟؟؟
نامش را نمی دانستم، می گفتند فرزند روح الله است. هر چه تلاش کردم تاریخ تولدش را پیدا کنم نتوانستم. می گفتند: در روزی از روزهای خدا متولد شده است!
جالب بود کسی او را نمی شناخت و از او چیزی نمی دانست ولی همه عاشقش بودند. هر بار که از کنارش رد می شدم نگاهم به افرادی می افتاد که دور تا دورش ایستاده بودند، با حسرت نگاهش می کردند و برایش زیر لب چیزی می خواندند، گاهی وقت ها هم بعضی هایشان گریه می کردند ولی من هنوز او را ندیده بودم.
خیلی دلم می خواست بیشتر با او آشنا شوم. یک روز تصمیم گرفتم از نزدیک ببینمش. احساس غریبی داشتم. نمی دانستم آن چه را که می بینم چقدر به خیالاتم نزدیک است؟
بالاخره تصمیمم را قطعی کردم، از لابلای جمعیت گذشتم، نزدیکش شدم، ناگهان چشمم به او خورد!
شناختمش…
… شهید گمنام بود

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پا تر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم
قیصر امین پور
چشم چشم دو ابرو، خمار و نافذ و مست
مو مو یه خرمن، قشنگ و مشکی یک دست
خط خط دو ابرو، مشکیه و کمونی
خال خال دو گونه، گونه استخونی
لب لب دو تا لب همینجوری می خنده
قربون برم ماشاا.. بابام چه قد بلنده
دوندوناشو ببینین عینهو مرواریده
بابا به این خوشگلی هیچ جا کسی ندیده
دست دست دو تا دست چه مشکلا که حل کرد
می گن که وقت رفتن مادرمو بغل کرد
بابام منم بغل کرد دست بابام چه گرم بود
حُسن حُسن محاسن، ریش بابام چه نرم بود
پا پا دو تا پا، راهی جبهه بی تاب
مامان با گریه می ریخت پشت سر بابام آب
چشم چشم دو تا چشم، شب تا سحر بیداره
مو مو یه خرمن، پر از گرد و غباره
خط خط دو ابرو، خاکیه و کمونی
چشم، خال، دو گونه، بارونیه بارونی
لب لب دو تا لب، خشک و ترک خورده بود
آبروی آب رو کام بابام برده بود
پا پا دو تا پا، خسته ولی پر توان
می بره حمل بابا سوی عدو بی امان
دست دست دو تا دست، گره کرده و مشته
با اون دستای گرمش چه دشمنا که کشته
نگا کنید عکسشو چقدر قشنگ و زیباست
خونه عجب معطر به عطر و بوی باباست
بابام کنار سنگر روی موتور نشسته
محاسن خاکی اش رو رنگ حنایی بسته
محاسن نرم اون تو جبهه ها خونی شد
بابای قد بلندم راهی مهمونی شد
چشم چشم دو تا چشم، خوابیده توی صحرا
تو جبهه ها شهید شد بابای ناز زهرا
خط خط دو ابرو، قرمزه و کمونی
خال خال دو تا خال، رو گونه و پیشونی
خال روی گونه هاش قهوه ای و قشنگه
خال روی پیشونی اش خونی و سرخ رنگه
پا پا دو تا پا، دست دست دو تا دست
دست و پای بابا جون زیر شنی ها شکست
قربون چشماش برم همون چشای مستش
کدوم دست پلیدی زده چشاشو بستش
اونی که دید بابا جون تو جبهه ها شهید شد
می گه تو خاک فکه افتاد و ناپدید شد
آی دونه دونه دونه، نون و پنیر و پونه
بعد گذشت چند سال بابام اومد به خونه
چوب چوب یه تابوت، که تو کوچه روون بود
جای بابام تو تابوت یه تیکه استخون بود
هزار هزار چشم مست، هزار هزار تا گونه
هزار هزار هزاران نگاه عاشقونه
هزار هزار محاسن یا خونی شد یا که سوخت
هزاران دل عاشق که توی سینه افروخت
هزار هزاران پدر، هزار هزار تا مادر
هزار هزار تا فرزند، هزار هزار تا همسر
هزار هزار تا رفیق، هزار هزار برادر
هزار هزار محبت، هزار هزار تا خواهر
هزار هزار رفاقت، هزار هزار معرفت
هزار هزار تا عاشق، هزار هزار تا رافت
هزار گل سر سبد، هزار هزار قد بلند
هزار هزار هزاران، هزار هزار تا پیوند
هزار هزار شور و شوق، لبان پر ز خنده
هزار هزار بسیجی، هزار هزار پرنده
هزار هزار پهلوون، هزار هزار هم خونه
رفتن که ما بمونیم، رفتن که دین بمونه


